۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه
عوامل سایبری ج اسلامی نمیگذارند انتخابات مجمع شورای ملی ایران برگزار شود
نامهای از سوی برگزارکنندگان انتخابات: از صبح امروز با آغاز برگزاری انتخابات اینترنتی اعضای مجمع موسس شورای ملی ایران، تارنمای ویژه انتخابات مورد تهاجم سازماندهی شده سایبری (دی دی او اس) از سوی هزاران کامپیوتر در اقصی نقاط دنیا واقع شد.
۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه
بز زنگولهپا - از نویسندۀ ناشناس
۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه
چکیدهای از اقدامات رضاشاه به نقل از «ایران بین دو انقلاب» - یرواند آبراهامیان
۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه
در روزهایی که «بالاترین» زیر حملۀ DDoS ها قرار داشت
۱۳۹۱ شهریور ۷, سهشنبه
موضعگیری قاطع فرامرز فروزنده در تلویزیون اندیشه علیه تجزیهطلبان دو حزب دمکرات و کوملۀ کردستان ایران
۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه
المپیک مردانه، المپیک زنانه
قبل از شروع بازیهای المپیک لندن، دکتر میشل نیلور استاد دانشگاه اقتصاد و بودجه در نیوزلند، با ترکیب و تنظیم چهار مدل یادشده به یک جدول «انتظاری» رنکینگ مدالها رسیده بود. مقایسۀ این جدول «انتظاری» با جدول نهایی نشان داد که ایران با ١٢ مدال و کسب جایگاه هفدهم در جدول رنکینگ، حدود ٣٠٠ درصد فراتر از حد انتظار ظاهر شده است. به عبارت دیگر، ایران با توجه به ظرفیتهای اقتصادی و جمعیتی خود (که از نظر جمعیت در ردیف پانزدهم، و از نظر درآمد سرانه در ردیف صدم جهان قرار دارد) میبایست جایی در ردۀ پنجاهم جدول رنکینگ مدالهای المپیک لندن میایستاد.
موضوع این مقاله تحلیل اکونومتریک مدلهای فوق نیست اما باید یادآور شد که «درآمد سرانه» در اقتصادهای صنعتی و تولیدمحور (نه اقتصادهای صرفاً میتنی بر فروش مواد اولیه از قبیل نفت و گاز) خود آینۀ تمامنمای یک رشته عوامل کمّی و کیفی است که اهم آنها عبارتند از: اشتغال، تورم، آموزش و بهداشت، توازن میان بخش خصوصی و بخش دولتی، امنیت قضایی، ثبات سیاسی، اعتبار بینالمللی، توزیع ثروت، و آزادیهای فردی و اجتماعی.
آمریکا با کسب ١٠٤ مدال در صدر جدول رنکینگ مدالهای المپیک لندن ایستاد. نکتۀ قابل توجه در این خصوص نقش مکمل زنان آمریکایی در مدالآوری بود. زنان آمریکایی با کسب 58 مدال (56 درصد مجموع مدالها) برای نخستین بار گوی رقابت را از مردان آمریکایی ربودند. زنان چینی و انگلیسی و روسی و سایر کشورها نیز کم و بیش نیمی از مدالها را صاحب شدند.
نیمی از افراد کرۀ زمین طبیعتاً زن هستند. در کشورهایی که حقوق اولیۀ زنان نادیده انگاشته شود، مقامات و مسئولان چنین کشوری بهناچار باید المپیکهای مردانه و زنانه آرزو کنند.
پس از درخشش تاریخی فرنگیکاران کشتی ایران در پانزدهمین روز از بازیهای المپیک لندن، در حالی که کاروان ایران با 8 مدال رنگارنگ موقتاً تیم چهاردهم رقابتها بود، علیآبادی، رئیس کمیتۀ المپیک جمهوری اسلامی به حقیقتی بس تلخ اعتراف کرد: «اگر قرار باشد برای ردهبندی در جدول مدالها فقط مدال مردان ملاک باشد، ایران حالا تیم هفتم المپیک است.»
تیم کشتی روسیه و کرۀ جنوبی تنها به مدد زنان مدالآور خود توانستند به مقام قهرمانی و نایبقهرمانی المپیک دست یابند. تیم کشتی سراسر مردانۀ ایران در مقام سوم جای گرفت.
المپیک لندن هم گذشت و رفت اما فراموش نکنیم که نحوۀ پوشش بازیهای این المپیک توسط سیمای جمهوری اسلامی گاه از خود بازیها تماشاییتر به نظر رسید.
سیمای جمهوری اسلامی علاوه بر حذف تقریباً تمامی رشتههای زنانه و پخش توأم با تأخیر تنها برخی از مسابقات مردانه توانست به کمک سرودهای مذهبی و فتوشاپهای ماهرانه بخش اعظم المپیک لندن را از دیدرس ایرانیان داخل کشور دور نگاه دارد. هنجرهها و چهرههای مملو از فریاد و شادی ایرانیان حاضر در سالن کشتی اکسل نیز حتیالامکان دستکاری شدند مبادا که صدا و تصویر زنان بیحجاب گوش و چشم ایرانیان داخل کشور را بیازارد.
پیشبرد همین نگرش تبعیضآمیز جنسیتی از سوی مقامات و مسئولان جمهوری اسلامی متأسفانه سالهاست که رشد ورزش ایران را با موانع جدی روبرو ساخته: نخبگان ورزش ایران در تلاش برای تصاحب صندلیهای مهم تصمیمگیری در فدراسیونهای جهانی ناکام میمانند؛ ورزشکاران بهنام جهان مایل نیستند به ایران سفر کنند؛ تیمهای ایرانی در اغلب رشتهها با بیمیلی تیمهای مطرح دنیا برای انجام دیدارهای تدارکاتی مواجهاند؛ و بارها شنیدهایم که تیم ملی فوتبال ایران برای برگزاری یک دیدار تدارکاتی با فلان تیم نهچندان مطرح آفریقایی یا آسیایی مبالغ بس هنگفت پرداخته است.
چهار سال دیگر در المپیک برزیل خواهیم دانست که آیا درخشش غرورآفرین کاروان ورزشی ایران در المپیک لندن سرآغاز یک جهش بنیادی در ساختارهای ورزشی کشور بوده یا یک شاهکار تکرارنشدنی و متکی بر انگیزههای فردی.
طی سالهای اخیر برخی فدراسیونهای جهانی با حجاب اسلامی کنار آمده و به زنان اجازه دادهاند با مانتو و مقنعه در رقابتها حضور یابند. و گیرم همین فردا فدراسیون جهانی شیرجه و شنا هم به حضور زنان محجبه در استخرها گردن نهاد. در این صورت مقامات و مسئولان جمهوری اسلامی چه خواهند کرد؟ آیا حاضر خواهند بود دستکم درب استادیومها را به روی زنان تماشاگر بگشایند؟
۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه
سخنان یک سرمربی پس از ناکامی تیم ملی فوتبال ایران در راهیابی به جام جهانی برزیل
۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه
نگاه عاشقانه رضاشاه به خلیجفارس هنگام نجات خوزستان از چنگال انگلیس و شیخخزعل

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
اگر آخوندبازی در نیویورک اجباری میشد - زندهیاد محمد مسعود در سال ١٣٢٤
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
دادخواهی رضا پهلوی و سکوت بلندگوهای سوپر سبز
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
نامه سرگشاده به «کلمه» در بارۀ سیاست کامنتگذاری در این سایت
۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه
سخن کبری با خدا: خوش گوزیدی قدم خیر، لاق ریش مبارک!
«شکر تلخ»
جعفر شهری
سال ١٢٩٩. کبری و دو فرزند خردسال او به اصرار شوهر از تهران به مشهد رفتهاند. شوهر پس از مدتی هر سه را بیسرپرست رها کرده و شتافته پی مرام قلندری. فقر، غریبی، گرسنگی، بیماری، بیدوایی، سرما، هوسرانی مردها...! سختیهای زندگی دارد کبری را از پا درمیآورد. در این گیر و دار، زهرا، خواهر کبری، شبی درب اتاق استجاری او را میکوبد. زهرا بر اثر ابتلا به ویروس سیفلیس تقریباً کور است. تعریف میکند که ویروس توسط شوهر به او سرایت کرده و سپس، همان شوهر، او را فریب داده و گفته با کاروان راهی مشهد شویم. و شوهر نهایتاً زهرا را تنها و دست خالی در وسط بیابان رها کرده و گریخته. [توضیح صاحب وبلاگ «آمد و رفت»]
ادامۀ داستان به قلم جعفر شهری:
کبری وقتی این داستان را از زهرا شنید چنانکه گویی یکمرتبه عقل خود را از دست داده دچار جنونی آنی شده باشد سر به اسمان کرده مثل آنکه خد را در سوراخ عرقچین طاق زیرزمینش مینگرد با او به گفتگو برآمد:
آخه خدایی که از ترس کونت خودتو زیر هف سرپوش لانجین قایم کردی و مث زنای ننگزده هیچوخ جامکان معلومی واسه خودت نمیتونی معلوم کنی، چی بهت بگم که بهت بربخوره؟ اگه مردی و راس میگی بیا پایین تا حقتو کف دسست بذارم.
ای به کلۀ پدرشون که تورو میگن کریم و رحیم و ارحمالراحمین. این رسم کریمی و رحیمی و ارحمالراحمینیه که این اسمارو دسسه کردی و اینام اسمه راسراسیه که مث یه مش قلدر بی هنر رو خودت گذوشتی؟
برو بندهداری رو یاد بگیر بعد بیا این گندهگوزیا رو بکن و این اسم و القابارو رو خودت بذار. مردوم اسیری نیگر میدارن، غیرتشون قبول نمیکنه اینجوری که تو بندهداری میکنی باهاشون رفتار بکنن. برو پی کارت خجالت بکش!
پدرسوختهها هی میگن حرف نزن شکر کن، آخه به چیچیت شکر کنم که دلم نسوزه، تو که پدر مارو روبروز بیشتر داری درمیاری، یارو قوزیه تعریف خدا رو میکرد یکی بهش گفت خیلی قد و بالای رعنا بهت داده، پشتیشم میکنی؟ توام مارو خیلی بزرگی و خدایی واسمون کردی چیزی بهت نگیم هیچچی، تعریفتم بکنیم؟ خوش گوزیدی قدم خیر، لاق ریش مبارک!
آخه توام همه زور و پهلوونیتو واسه ما یه مشت زن و بچه ضعیفه خاک بر سر آوردی، کس دیگه نبود سراغش بری؟
تگر اومد سر کچلو رو شیکس، رف دسسه هونگو آورد به تگر گفت اگه خیلی مردی و قلچماقی سر دسسه هونگو بشکن. توام خیلی مردی زورتو واسه گردن کلفتا بکار ببر ما که زوری نداریم.
تو فقط از خدایی اینو عقلت رسیده که خودتو بری قایم بکنی مفتشاتو دادی واست خبر آوردن که اگه خودتو آفتابی کنی هر تیکه چنجه گوشتت زیر دندون یه نفر میره. اگه غیرت داری نمیترسی بیا پایین خودتو نشون بده تا ببینی همین زن لچک بسر چطوری خشتکتو جر بدم وارونه سرت بکشم، ها پس چرا جرأت نمیکنی؟
با هر کی حرف میزنی میگه صبر کن خدا صابرونو دوس داره. آخه پدرپدرسگا دیگه چه جوری صبر کنم، بیاین من یه سیخ داغ تو چشتون میکنم ببینم میتونین صبر بکنین. به عمر، به عثمون، به ابابک، اگه حضرت ذکریام قد من زجر کشیده باشه که این همه تعریفشو میکنن، یهدفه ارهش کردن راحت شد، کی انقد مکافات کشید و اون یکی ایوب تو لنگ زنش خندید، با اون همه ناز و نعمت و غلام و کنیز و خدم و حشم و گاو و گوسفند و مال و زندگی دو روز ناخوش شد گفت صبر میکنم و صد ساله پونصد ساله دارن صبرشو به رخ ما میکشن. صبرو من بیچاره کردم و دارم میکنم که اون وضع تا حالام بوده و اینم مال امروزم که سر این سیاهزمستونی نه زیرانداز دارم نه روانداز و نه توونوئی اینکه بتونم شیکم بچههامو سیر بکنم، اینم قوزبالاقوزم بود که آخرسر رو کولم اومد.
اصلاً من میخوام بدونم کدوم پدرسگ میگه خدا عادله و ظالم نیس و این عدلش کجاس که هیشکی نمیبینه و همین طورم تعریفشو میکنن و این کجای عدله که یکی ده هزار تا پارچه آبادی داشته باشه و یکی یه کفدس نون جو نداشته باشه عوض شیر قاطی آب کنه تو گلوی بچۀ آش و لاشش بکنه.
حالا ما از خودمون میگذریم که بگیم لابد کاری کردیم که باید عقوبت پس بدیم، آخه اینو بگو ببینم چه جور عدلیه که یه بچۀ معصومو که هیچ گناهی به هیچ مذهبی نداشته غیر اینی که بدنیا اومده اینجور علیل و زمینگیر کنی و از هر طرفم در دنیا رو به روش ببندی که یه شبی نباشه خرج حکیمدواش بکنن و این کجای روزی رسونیه که از یه قطره شیرام واسش دریغ بکنی و عرضهشم نداشته باشی یه فرجی براش برسونی؟
این حکایتارو بیخودی واست دُرس نمیکنن که یارو یه دسمال آرت با هزار آبروریزی قرض کرده بود و میگفت خدایا گرهی از کارم وا بکن، تو سر جوب آب که رسید اومد رد بشه گره دسمالشو وا کردی و آرتاشو به آب دادی. و حکایت خواهر منم لابد حکایت اون یکی دیگهس که پای کو وایساده بود بهت می گفت خدایا این کوهو واسه من طلا کن، هر کیام چیز کم ازت بخواد کورش کن، تو هم فوراً کورش کردی.
حتماً بیچاره خواهرم منو که اون روز بهت گفته خدایا یه روشنایی بکارم برسون یه کمکی به خواهرم بکنم، هنر اون کارو که نداشتی هیچ، بعدم روشنایی چشاشو ازش گرفتی به این روزش انداختی.
برو این حرفارو واسه یه مشت مث خودت بزن که حنات پیششون رنگ داشته باشه. چه کشکی، چه پشمی، چه ضامن روزی و چه روزیرسونی! هر کی حتکش پاره شد دوید نون میخوره، هر کی نشست از گشنگی میمره.
اگه ضامن روزی هستی این چه جور ضمانتیه که روزی صد هزار تا بیشتر و کمتر از گشنگی خالی میمیرن نمیتونی نونشونو برسونی و اگه ضامن روزی بودی چطور تو سال قحطی که خودم با این چشام دیدم نتونستی روزی رسونیتو نشون بدی که این حرفو یواشکی میری لای صفحههای کتابت میزنی.
من دارم خودمو بسلابه میکشم نمیتونم روزیمو از چنگت بیرون بکشم، اونوخ میگی من ضامن روزیام و صب به صب رزق خلایقو قسمت میکنم.
اینو نمیخواد بگی. بگو من روزی رو معلوم کردهم اما باید جون از هف لای درد و دورشون در بره برن پیدا بکنن و حواسشونو جم کنن جلو بیفتن که عقب نمونن، هر کی تونس گیر بیاره خورد هر کی نتونس مُرد همینطوریام که تو جنگ و دعوای زندگی همۀ آدما و جونورا رو تماشا میکنیم.
پس چرا لالمونی گرفتی جواب نمیدی؟ واسه اینه که میبینی درس میگم حرفی نداری بزنی. اگه راس میگی یه موشو میگیرم تو قفس میکنم ببینم از کجا روزیشو میرسونی نمیذاری از گشنگی بمیره، ها ، پس چرا نمیگی باشه؟
یا یه کاری کردی توش موندی دیگه عقلت نمیرسه چهجوری روبراش کنی، یا از اولش همین جوری هر کی هر کی و زوربازار درس کردی که هر کی پدر خودشو و مردومو بیشتر تونس دربیاره بیشتر بتونه گیر بیاره بهتر بتونه ارادهشو رو غلطک بندازه، هر کی نتونس بمونه پاهاشو رو به ذالکهف دراز بکنه به هیچ کار دیگهشم کاری نداری و خودتو کنار کشیدی و مث بیشتر گلهگندهها یه طبقه رو واسه خودت خریدی یک کلوم از این حرفام بهت برنمیخوره و خر خودتو میرونی...
شکر تلخ، چاپ روز، برگهای ٣٩٢ به بعد.
۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه
دو ناسزای «مازندرانی بیسواد» و «تبریزی بیسر و پا» را چه ناکسی ساخت؟
رضاشاه تحصیلات آکادمیک نداشت، هرگز ادعاد نکرد که دارای مدارک عالی از معتبرترین دانشگاههای جهان است. او با همان اندک تحصیلاتی که داشت، توانست با جذب زبدهترین مدیران و خوشفکرترین دولتمردان کشور، ظرف تنها ١٦ سال، چیزی از آن «ممالک محروسه» ارائه دهد که ما امروز آن را به نام «ایران» میشناسیم. یرواند آبراهامیان در کتاب « ایران بین دو انقلاب» مینویسد:

حال پرسش اینجاست که این دو ناسزا را چه ناکسی ساخت؟
اعلامیۀ «بخوانید و به کار ببندید» که روحالله خمینی آن را در سال ۱۳۲۳ شمسی نوشت، امتداد کتاب «کشفالاسرار» است که در پاسخ به نظرات شریعت سنگلجی و نیز جزوۀ چهل صفحهای «اسرار هزار ساله» اثر علی اکبر حکمیزاده نوشته شده بود.
آمران و عاملان قتل احمد کسروی ادعا کردهاند که فتوای این قتل، علاوه بر آرای امثال حاجآقا حسین قمی و علامه شیخعبدالحسین امینی، بر سخنان روحالله خمینی (در کشف الاسرار) نیز استوار بوده است. خمینی می نویسد:
«جوانان غیرتمند ما... باید با مشت آهنین تخم این ناپاکان را از روی زمین براندازند.»بسماللهالرحمنالرحیم
بخوانید و به کار بندید قالاللهتعالی: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی
خدای تعالی در این کلام شریف، از سرمنزل تاریک طبیعت تا منتهای سیر انسانیت را بیان کرده و بهترین موعظه هایی است که خدای عالم از میان تمام مواعظ انتخاب فرموده و این یک کلمه را پیشنهاد بشر فرموده، این کلمه تنها راه اصلاح در جهان است.
قیام برای خداست که ابراهیم خلیل الرحمن را به منزل خلت رسانده و از جلوههای گوناگون عالم طبیعت رهانده. خلیل آسا در علم الیقین زن- ندای لااحب الافلین زن. قیام لله است که موسی کلیم را با یک عصا به فرعونیان چیره کرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نیز او را به میقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو کشاند. قیام برای خداست که خاتم النبیین صلی الله علیه وله را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بتها را از خانه خدا برانداخت و به جای آن توحید و تقوا را گذاشت و نیز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسین او ادنی رساند.
خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهای اسلامی را زیر نفوذ دیگران درآورده. قیام برای منافع شخصی است که روح وحدت و برادری را در ملت اسلامی خفه کرده. قیام برای نفس است که بیش از دهها میلیون جمعیت شیعه را به طوری از هم متفرق و جدا کرده که طعمه مشتی شهوت پرست پشت میزنشین شدند.
قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بیسواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره میکند که حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند. قیام برای نفع شخصی است که الان هم چند نفر کودک خیابانگرد را در تمام کشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حکومت داده. قیام برای نفس اماره است که مدارس علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد بی شرف کرده و نفس از هیچ کس در نمیآید.
قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زنهای عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون در مملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخن نمیگوید. قیام برای نفعهای شخصی است که روزنامهها که کالای پخش فساد اخلاق است، امروز هم همان نقشهها را که از مغز خشک رضاخان بی شرف تراوش کرده تعقیب میکنند و در میان توده پخش میکنند.
قیام برای خود است که مجال به بعضی از این وکلای قاچاق داده که در پارلمان بر علیه دین و روحانیت هر چه میخواهند بگویند و کسی نفس نکشد.
هان ای روحانیون اسلامی! ای علمای ربانی! ای دانشمندان دیندار! ای گویندگان آیین دوست! ای دینداران خداخواه! ای خداخواهان حق پرست! ای حق پرستان شرافتمند! ای شرافتمندان وطنخواه! ای وطنخواهان باناموس! موعظت خدای جهان را بخوانید و یگانه راه اصلاحی را که پیشنهاد فرموده بپذیرید و ترک نفعهای شخصی کرده تا به همه سعادتهای دو جهان نائل شوید و با زندگانی شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شوید. انالله فیایام دهرکم نفحاثالافتعر ضوالها.
امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را عودت ندهید، فرداست که مشتی هرزه گرد شهوتران بر شما چیره شوند و تمام آیین و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند.
امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بیسر و پا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له- الفدا آن همه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شماها صادر نشد.
امروز چه عذری در محکمه خدا دارید این چه ضعف و بیچارگی است که شماها را فرا گرفته ای آقای محترم که این صفحات را جمع آوری نمودید و به نظر علمای بلاد و گویندگان رساندید، خوب است یک کتابی هم فراهم آورید که جمع تفرقه آنان را کند و همه آنان را در مقاصد اسلامی همراه کرده، از همه امضا میگرفتید که اگر در یک گوشه مملکت به دین جسارتی میشد، همه یک دل و یک جهت از تمام کشور قیام میکردند.
خوب است دینداری را دست کم از بهائیان یاد بگیرید که اگر یک نفر آنها در یک ده زندگی کند، از مراکز حساس آنها با او رابطه دارند و اگر جزئی تعدی به او شود، برای او قیام کنند شماها که به حق مشروع خود قیام نکردید، خیره سران بیدین از جای برخاستند و در گوشه زمزمه بیدینی را آغاز کردند، به همین زودی بر شما تفرقه زدهها چنان چیره شوند که از زمان رضاخان روزگارتان سخت تر شود:
وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَی اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلی اللّهِ
۱۱شهر جمادیالاولی ۱۳۶۳ [۱۵اردیبهشت ۱۳۲۳] سید روحالله خمینی۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه
و سرانجام... آنان که نه ایران میشناختند، نه خدا
پدر خواهد گفت: آری، چون نه ایران را دوست داشتند، نه خدا را میشناختند. اجسادشان را زمین ایران قبول نکرد، بوی تعفن برخاست، تا سرانجام کرکسها آمدند. دختر خواهد پرسید: از ضحاک هم بدتر بودند؟ پدر خواهد گفت: دهها هزار بار بدتر. دختربچه خواهد گفت: نام هفت نفرشان را بگو! پدر خواهد گفت: خمینی، خامنهای، جنتی، احمدینژاد، لاریجانی، اژهای، مرتضوی.۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه
اصفهانی و اصفهانیزاده - به قلم جمالزاده

حافظ شیراز كه اصلاً اصفهانی است هر چند زندهرود را آب حیات خوانده، شیراز خودشان را به از اصفهان ما دانسته است.
البته وطن دوستی عیب نیست و ما نیز در مقام رفیع او جز اینكه بگوئیم آفرین بر نظر پاك و خطا پوشش باد چارهای نداریم .
خوشبختانه حقیقتشناسان و صاحبدلان با انصاف دیگر را درباره اصفهان مینونشان ما نظر دیگر است. جمالالدین عبدالرزاق حتی در باب خاك آن فرموده:
خرد پی توتیا خاك سپاهان برد
و ناصرخسرو درباره سنگ آن گفته:
كه دانست كافزون شود روشنایی
به چشم اندر از سنگ كوه سپاهان
فخر گرگانی، اصفهانی را «فخر ایران» خوانده است و بزرگان دیگر كه با اصفهان آشنایی و سر و كاری داشتهاند هر یك در مدح و ستایش كلامی آورده كه ورد زبانهاست. یكی گفته:
كه گوید اصفهان نصف جهان است
جهانی گر بود آن اصفهان است
یك نفر دیگر سراییده:
اصفهان نیمه جهان گفتند
نیمی از وصف اصفهان گفتند
و دیگری فرموده:
صفاهان معنی لفظ جهان است
جهان لفظ است و معنی اصفهان است
باز یك نفر دیگر نظر خود را درباره اصفهان بدین قرار بیان داشته است:
اصفهان كاهل جهان جمله مقرند بر آن
كاندر اقلیم جهان شهر معظم نبود
شاعر دیگری كه دلباخته حسن طبیعت بوده جان كلام را در این دو بیت كوتاه آورده است:
لب زندهرود و نسیم بهار
لب دلستان و می خوشگوار
زدل بیخ آنده چنان بركند
كه بیخ ستم خنجر شهریار
و خاقانی از آن دور و دراز پیغام میفرستد كه:
نكهت حور است یا هوای صفاهان
جبهت حور است یا لقای صفاهان
دست خضر چون نیافت چشمه دوباره
كرد تیمم به خاك پاك صفاهان
دیده خورشید چشم درد همی داشت
از حسد خاك سرمه زاری صفاهان
در باب مردم اصفهان هم خوب و بد خیلی حرفها زدهاند ولی آنچه جای تردید نیست و احدی انكار ندارد این است كه مردمی هستند تیزهوش و سختكوش و سادهپوش و زیرك و بذلهگو كه اگر كلاه به سر فلك میگذارند احدی نمیتوان كلاه به سرشان بگذارد. همین اصفهانیها هستند كه اصفهان را ساختهاند و آبادی و رفاه این شهر تاریخی كار امروز رو دیروز نیست و قرنها پیش از صفویه این شهر معمور و آباد بوده است.

پیداست كه مردم تنپرست و بیعار وقتی رفاه مردم اصفهان را میبینند و دستگیرشان میشود كه واقعاً «اصفهانی» به حساب ابجد با «زیرك» یكسان است و اصفهانی هرطور باشد گلیم خود را از آب بیرون میكشد و هرجا باشد ولو از زیر سنگ هم شده پول و آب و نان به دست میآورد، حس حسادتشان میجنبد و آن وقت است كه بنای ریزهخوانی را میگذارند یكی میگوید:
بهشت روی زمین است اصفهان ما
به شرط آنكه تكانش دهند در دوزخ
دیگری میفرماید:
اصفهان جنتی است پر نعمت
هر چه در وی گمان بری شاید
همه چیزش نكوست الا انك
اصفهانی در آن نمییابد
و كمكم به جایی میرسد كه فكر سعادتمندی و سیری و سر و سامان اصفهانیها حتی خواب را به هموطنان تنگچشم حرام میسازد و خوابهای پریشان میبینند و همپایه و همكاسههای خود را در خواب میبینند و ضمیر دل را با آنها در میان میگذارند و در حق مردم اصفهان كه معروف است همواره سی نفر مستجابالدعوه در میان آنها موجود است میگویند:
عارفی شب دید شیطان را به خواب
گفت ای شیطان به حق بوتراب
اصفهانی زاده شاگرد تو نیست
گفت باید پرسید از آن عالیجناب
از قدیمیها میگذریم. ظرفای تهران و بذلهفروشان امروز دارالخلافه هم در مورد تو كوك اصفهانیها رفتن دلیریها میكنند و به اسم تقلید به همه آنان كه مانند بسیاری از خصوصیات دیگر آنها اساساً تقلید بردار نیست حتی كلماتی را كه زیر بردار نیست زیر میدهند و از این زیردادنها چه كیفها كه نمیبرند. میگویند پارچهفروش اصفهانی میگوید:«اومدس، دیدس،پسندیدیس، بردس به حجآقا نشون دادس، حجآقا پسندیدیس، ورداشتس، بردس، پوشیدس. حالا پس آوردس، اوما كوپس نیمیگیریم پس تكلیف ما چیچی یس؟»
اما اصفهانی بدون آنكه اعتنایی به این گستاخیهای بیمزه و هرزگیهای خنك داشته باشد، شب و روز مثل مورچه در نهایت پشتگرمی و توكل سرگرم كار خودش است و مدام محصول دسترنج دهقانان و پیشهوران و كارخانجات خود را در اطراف و اكناف داخله و خارجه با زر و سیم مسكوك مبادله مینماید و شیرۀ خاكآلودی را كه از خار و خاشاك صحراهای خود مثقال به مثقال به دست میآورد، صاف میكند و به صورت شهد لذیذ و گوارایی با بیدمشك و مغزپسته و بادام آمیخته چون مرواریدی كه در صدف پنهان باشد در دل آرد سفید میخواباند و به اسم «گز» در آن قوطیهای چوبی كذایی عكس خودش را هم به روی آن می چسباند و بار بار و خروار خروار به اطراف ایران و جهان میفرستد و دو هزاریهای چرخی و نوتهای علیهالسلام كیسه كیسه و خرجین خرجین به سواحل زاینده رود جلب مینماید.
هوش و ذكاوت اصفهانیان صحبت امروز و دیروز نیست. اصفهانی از قدیمالایام به دانایی و كارشناسی و آزمودگی مشهور بوده و بیجهت نیست كه گفتهاند:
شاه را باید كه باشد چار صنف از چارجا
تا بود ممتاز دایم بر سریر سروری
از هراتی مطرب، از قزوین انیس و همزبان
از صفاهان عامل تبریز مرد لشكری
مگر نشنیدهاید كه خسروپرویز را سیصد و هفتاد و سه سردار بود كه دویست آنها اصفهانی بودند؟ مگر در تواریخ نخواندهاید كه خلفا بیشتر عمال و كارگزاران درباری خود را از مردم اصفهان برمیگزیدند؟ مگر ابومسلم اصلاً اصفهانی نبود؟ می گویند مردم اصفهان دست و دلشان باز نیست و به اصطلاح خود اصفهانیها «كنس» یعنی خسیس هستند ولی مگر جمالالدین وزیر معروف موصل كه از كثرت جود و سخاوت به «جواد» معروف گردیده بود اصفهانی نبود؟
اصفهانی از مخلوقات ممتاز این عالم است هر كس با او سر و كار پیدا كرده میداند كه مانند همان (منار جمجم جنبان) كه آن همه اسباب مباهات و تفاخر كوچك و بزرگ آن شهر است اصفهانی اگر عمری هم لرزان باشد باز همواره بر جای خود استوار و بر خر خود سوار است و درست مثل زایندهرود وقتی هم خشك باشد تازه سرچشمه هزار طراوات و سر سبزی است.
نكته بسیار شگفت آنكه اصفهانیان با همه سودپرستی ظاهری چنانكه پنداری از عالی و دانی فقط برای گرد آوردن مال و منال و گذاشتن یك شاهی به روی صد دینار خلق شدهاند و به اصطلاح پول به جانشان بسته است با این همه هیچگاه از یاد خدا نیز غافل نمیمانند و در سایۀ زیركی و زرنگی كه از خصایل فطری آنهاست به مصداق «ما اجملالدین والدنیا اذا اجتمعا» در كار دینداری و دنیاداری و جمع آوردن آن دو با هم كه از دشوارترین كارهای عالم و از بغرنجترین مسائل و غوامض بشری است به مقامی رسیدهاند كه در دنیا كمتر میتوان برای آنها نظیر و همتا پیدا كرد.
اصفهانی در گشودن این گره پرپیچ و خم یعنی جمع آوردن دنیا و عقبی و زندگی و آخرت كه در واقع دو هندوانه را زیر بغل گرفتن است تردستیها و استادیهایی به منصه ظهور میرسانند كه سر به شعبده و نیرنگ میزند و عقل انسانی متحیر میماند.
در سایه علم لدنی و فنونی كه سینه به سینه پشت اندر پشت به آنها رسیده است چنان حساب خدا و خرما را در یك دستك و یك دفتر میآورند كه باور كردنی نیست و میتوان گفت اگر خداوند تار وجود آنها را با نخ تنخواه و نقدینه بافته باشد پود آن را با ریسمان پارسایی و صلاح ساخته است.
درست مثل این است كه اصفهانی در ترازوی حكمت عملی مقایاس را در یك كفه و معاد را در كفه دیگر جا داده باشد و مانند ماهرترین بند بازها مدام به روی طناب دنیاداری و آخرتمداری در رفت و آمد است و كمتر اتفاق میافتد كه قدم را از دیواره تعادل بیرون بگذارد و موازنه از دست بدهد.
آدم بیسر و صدایی است كه با مفتی و محتسب هر دو میسازد و با حاكم و ملا با هر دو كنار میآید و هر دو را بازی میدهد و نیمكاسه نفع دنیوی را چنان به استادی و چالاكی در زیر كاسه ثواب آخرت جا میدهد كه شیطان ایوالله میگوید. اگر یك پایش در ركاب دنیاست پای دیگرش در ركاب روز هفتاد هزار سال است.
لابد شنیده اید كه معروف است آخوند ملاعبدالله یزدی كه از علماء بزرگ و صاحب كرامات بوده و به علامه یزدی مشهور است و معلم و مراد پدر شیخ بهائی بوده وارد اصفهان شد و در همان شب اول همین كه پاسی از شب گذشت با توجه به باطن نظری به شهر انداخت و به ملازمان خود فرمود: «هر چه زودتر بار و بنه را ببندید تا به تعجیل همین شبانه از این شهر بیرون برویم زیرا میبینیم كه در سرتاسر این شهر هزارها بساط شراب و لهو ولعب چیده و آماده است و میترسم كه مبادا خداوند عذابی نازل كند و ما نیز به آتش این شهر بسوزیم.» بار و بنه حاضر میشود و راه میافتند ولی هنوز از شهر دور نشده بودند كه موقع سحر میرسد و علامه یزدی دوباره نظر باطن را متوجه شهر میسازد و هماندم حكم میكند كه باید به شهر برگردیم چون میبینیم كه چندین هزار سجاده عبادت پهن است و هزاران نفر از مرد و زن به نماز و طاعت مشغولند و لاجرم این جبیره آن را مینماید.
ضمناً باید دانست كه همین اصفهانی سر به زیر و پرتعارف و معقول و صاف و ساده وقتی نفع و حقوقش در میان باشد و خود را در معرض تعدی و اجحاف ببیند چهبسا به همان دستهای از عبا در آمده در درازدستی و تركتازی از هیچكس عقب نمیماند چنانكه در همین دورۀ اخیر كه مملكت ما سرتاسر خوان یغما و دچار آن همه چپاولهای قانون و تعرضات شرعی و عرفی شده بود تنها مردم اصفهان بودند كه به هر تدبیر و تمهیدی بود پررویی كردند و باجسبیل ندادند و به مصداق «شغال بشه مازندران را نگیرد جز گراز اصفهانی» در نهایت حق به جانبی نه تنها كلاه خود را محكم چسبیدند و باج به شغال ندادند بلكه بوسیله فروش قماش وطنی (حالا دیگر كاری به خوبی و بدی جنس و قیمت نداریم) نه تنها وطن خود را نجات دادند سهل است اسباب رفاه و آبادی شهر و همشهری های خود را نیز كاملاً فراهم ساختند.
خلاصه آنكه اصفهانی در یك دست عصای تدبیر گرفته و در دست دیگر چوب دستی توكل دارد و هرطور باشد خر لنگ خود را به منزلی كه در بالای سر در آن دو كلمه «عافیت» و «عاقبت» هر دو نوشته شده است میرساند.












