۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

عوامل سایبری ج اسلامی نمی‌گذارند انتخابات مجمع شورای ملی ایران برگزار شود



نامه‌ای از سوی برگزارکنندگان انتخابات:  از صبح امروز با آغاز برگزاری انتخابات اینترنتی اعضای مجمع موسس شورای ملی ایران، تارنمای ویژه انتخابات مورد تهاجم سازماندهی شده سایبری (دی دی او اس) از سوی هزاران کامپیوتر در اقصی نقاط دنیا واقع شد.

کارشناسان گروه تکنولوژی با بکارگیری تدابیر امنیتی از پیش تعیین شده و بکارگیری دو فایر وال، موفق شدند تا ۱۴ ساعت تلاش مهاجمان سایبری را برای ورود به سیستم انتخابات با شکست مواجه سازند.
سرانجام در این درگیری اینترنتی، مهاجمان سایبری با صرف هزینه های هنگفت، شرکت ارائه کننده خدماتی میزبان شبکه انتخاباتی فراخوان ملی را مورد حمله مستقیم قرار داده و کل سیستم آنها را برای ساعاتی دچار اختلال نمودند. این عمل باعث شد که شرکت میزبان برای جلوگیری از خسارات بیشتر به دیگر مشتریان خود، سرویس ما را موقتا قطع نماید.
هم اکنون کارشناسان گروه تکنولوژی در حال بازانتشار برگه انتخابات می باشند. همه داده های انتخاباتی بامداد یکشنبه ۱۴ آپریل ۲۰۱۳ به وقت اروپای مرکزی در مکان امن ذخیره شده است و هیج مهاجم سایبری نتوانسته به آنها دسترسی یابد. لذا همه آرای رای دهندگان در بانک اطلاعاتی گروه تکنولوژی محفوظ مانده است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

بز زنگوله‌پا - از نویسندۀ ناشناس





یک روز بزی زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مأمور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که، بر خلاف آمار و ارقام رسمی، گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته، در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی، خیلی وقته ممهء شیر یارانه ای رو لولو برده.
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن.منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
گرگ دوباره زد به پیشونیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها!بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.
و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی چهل و یک هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال عدنان بیک و ثمر رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.
بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه کیهان هم رویش نمی شود آن را بر علیه آمریکا بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.
وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی باسماتی هندی که به جای پول نفت سر سفره اش بود و با دست شروع کرد به خوردن.
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که ...! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در ملاء عام و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه ی انگور هم وقتی سریال فیروزه قشنگه تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید...

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

چکیده‌ای از اقدامات رضاشاه به نقل از «ایران بین دو انقلاب» - یرواند آبراهامیان




با قدرت‌گیری رضاشاه به سال ۱۳۰٤ یک رشته اصلاحات اجتماعى و اقتصادى همه‌جانبه آغاز گردید. شاه موفق شد با جذب زبده‌ترین مدیران و خوش‌فکرترین دولت‌مردان، ظرف تنها ١٦ سال چهره‌ای کاملاً نو از ایران عرضه کند. نظری بیافکنیم به برخی داده‌ها در کتاب ایران بین دو انقلاب: «رضاشاه با کسب قدرت بلامنازع، اصلاحاتی اجتماعی را آغاز کرد. با آنکه رضاشاه هرگز طرح قاعده‌مندی برای نوسازی یا مدرنیزاسیون کشور ارائه نداد - تز عمده‌ای ننوشت، سخنرانی‌های مهمی ایراد نکرد، و وصیتی از خود به جا ننهاد - اما اصلاحاتی انجام داد که هرچند قاعده‌مند نبود، ولی نشان می‌دهد که وی خواهان ایرانی بود که از یک سو رها از نفوذ روحانیون، دسیسه‌ی بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر دارای مؤسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل در خارج از خانه، ساختار اقتصادی نوین با کارخانجات دولتی، شبکه‌های ارتباطی، بانک‌های سرمایه‌گذار، و فروشگاه‌های زنجیره‌ای باشد. هدف بلندمدت او بازسازی ایران طبق تصویر غرب - یا به هر حال تصویر او از غرب - بود. وسیله‌ی وی برای نیل به این هدف نهایی، مذهب‌زدایی یا دنیانگری، برانداختن قبیله‌گرایی، ناسیونالیسم، توسعه‌ی آموزشی و سرمایه‌داری دولتی بود... بین سال‌های ۱۳۰٤ تا ١٣٢٠ ظرفیت آموزشی به طور عینی تا ١٢ برابر افزایش یافت. در سال ۱۳۰٤ کودکانی که در مدارس ابتدایی جدید با مدیریت دولتی، شبانه‌روزی‌های خصوصی، انجمن‌های مذهبی یا میسیونری‌های مذهبی ثبت‌نام کرده بودند، بیش از ۵۵٩٦٠ نفر نبود. در سال ١٣٢٠ بیش از ٢٨٧٢٤۵ کودک در ٢٣٣٦ مدرسه‌ی ابتدایی جدید که تقریباً همگی تحت پوشش وزارت فرهنگ بود، درس می‌خواندند. در این بین، ثبت‌نام در مکتب‌خانه‌های سنتی افزایشی خفیف از ٢٨٩٤٩ نفر به ٣٧٢٨٦ داشت. در سال ۱۳۰٤، ١٤٤٨٨ نفر در ٧٤ دبیرستان جدید تحصیل می‌کردند که ١٦ واحد آن میسیونری بودند. در سال ١٣٢٠، ٢٨١٩٤ نفر در ١١٠ دبیرستان خصوصی [ملی] و ٢٤١ دبیرستان دولتی با سرمشق از نظام لیسه‌ی فرانسوی تحصیل می‌کردند. در همین دوره تعداد محصلان الهیات [طلاب] در مدارس سنتی به‌شدت کاهش یافت و از ۵٩٨٤ به ٨٧۵ نفر رسید.... تحصیلات عالی نیز ترقی کرد. در سال ۱۳۰٤ کمتر از ٦٠٠ دانشجو در ٦ مؤسسه‌ی تحصیلاتی عالی جدید وجود داشت... در سال ١٣٢٠ بالغ بر ٣٣٠٠ دانشجو در ١١ دانشکده‌ی تهران مشغول تحصیل بودند... توسعه‌ی اقتصادی با بهبود ارتباطات آغاز شد. رضاشاه با تثبیت قدرت خود در سال ۱۳۰٤، بی‌درنگ پروژه‌ی راه‌آهن سراسری را که دیری بود مورد بحث بود، آغاز کرد... در سال ١٣٢٠ وزارتخانه‌ی تازه‌تأسیس راه بیش از ٢٠٠٠ کیلومتر بزرگ‌راه را در وضع نسبتاً خوبی نگهداری می‌کرد... توسعه‌ی صنعتی طی دهه‌ی ١٩٣٠ (١٣١٠) که "رکود بزرگ" قیمت کالاهای سرمایه‌ای را به‌شدت کاهش داد، به‌طور جدی شروع شد... تعداد واحدهای جدید صنعتی بدون محاسبه‌ی تأسیسات نفتی، در دوره‌ی سلطنت رضاشاه تا ١٧ برابر افزایش یافت... در سال ۱۳۰٤ کمتر از ٢٠ واحد جدید صنعتی وجود داشت. از این تعداد فقط ۵ واحد، بزرگ و هر یک دارای بیش از ۵٠ کارگر بودند... اما در سال ١٣٢٠ تعداد کارخانجات جدید به ٣٤٦ واحد رسیده بود... در نتیجه، تعداد کارگران شاغل در کارخانه‌های بزرگ جدید از کمتر از ١٠٠٠ نفر در ۱۳۰٤ به ۵٠٠٠٠ نفر در سال ١٣٢٠ افزایش یافت... طی همین دوره، نیروی کار در صنعت نفت از ٢٠٠٠٠ نفر به نزدیک ٣١٠٠٠٠ نفر رسید.»[i]



[i] یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، چاپ دوم، نشر مرکز، صفحات ١٣٤- ١٢٧.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

در روزهایی که «بالاترین» زیر حملۀ DDoS ها قرار داشت

در چند روز اخیر که بالاترین زیر حملات پی‌ در پی DDos ها  قرار داشت و دسترسی به سایت گاه کاملاً غبرممکن می‌شد،  کامپیوتر من هم بسیار کُند و بیمار عمل می‌کرد. تا که امروز گزارشی نموداری از سوی آنتی‌ویروسم دریافت کردم.

برای بزرگنمایی روی عکس کلیک کنید

همان طور که در تصویر مشاهد می‌کنید، کامپیوتر درست از روز 23 تا 25 آگوست (همزمان با شروع میزبانی ایران در اجلاس غیرمتعهدها در تهران) مورد تهاجم ویروس‌هایی از نوع تروجان قرار می‌گیرد. و این درست موقعی است که سایت بالاترین مرتب توسط DDosها پایین می‌افتد و نیروهای انتطامی و بسیج نیز در تمامی ورودی‌های تهران و نقاط مرکزی پایتخت ایستگاه های بازرسی بر پا کرده اند.

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

موضع‌گیری قاطع فرامرز فروزنده در تلویزیون اندیشه علیه تجزیه‌طلبان دو حزب دمکرات و کوملۀ کردستان ایران




درود بر شرف فرامرز فروزنده که در برنامۀ شب دوشنبه خود با قاطعیت و صراحت و شهامت بی‌نظیری اجرای توطئۀ تجزیه ایران توسط آمریکا به دست دو حزب دمکرات و کوملۀ کردستان ایران را فاش و محکوم کرد. او که بشدت تحت تأثیر احساسات میهن‌پرستانۀ خود قرار گرفته بود و با هنجره گرفته و صدای لرزان به سخنانش ادامه می‌داد، ضمن خواندن «اطلاعیۀ مشترک حزب دمکرات و کوملۀ ایران در خصوص تجزیۀ ایران»، با شجاعت و شهامتی مثال‌زدنی اعلام داشت که چنانچه آمریکا تصمصم بگیرد توسط ایادی خود، دو حزب دمکرات و کومله، ایران را تجزیه کند، او شخصاً با حضور در ایران تا آخرین قطرۀ خون از تمامیت ارضی ایران دفاع خواهد کرد. درود بر شرف فرامرز فروزنده! اطلاعیۀ مشترک و ضدایرانی دو حزب دمکرات و کومله را می توانید با رجوع به لینک بخوانید و ببینید که با چه صراحتی می‌گویند قصد دارند با سوءاستفاده از شرایط بغرنج منطقه و ضعف حکومت جمهوری اسلامی، دست در دست آمریکا به تجزیۀ ایران برخیزند.

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

المپیک مردانه، المپیک زنانه



در جریان مسابقات فوتبال جام جهانی ٢٠١٠ و نیز رقابت‌های جام ملت‌های اروپا در سال ٢٠١٢ اگر برخی به شوخی کوشیدند با توسل به هشت‌پا یا گاو نتایج بازی‌ها را حدس بزنند، پیش‌بینی جدول رنکینگ مدال‌های المپیک لندن اما این بار توسط مدل‌های ریاضی (معادلات اکونومتریک یا اقتصادسنجی) امکان‌پذیر شد.

هر معادلۀ اکونومتریک در ساده‌ترین نوع خود یک معادلۀ ریاضی، مرکب از یک تابع و تعدادی متغیر است. از میان تمام مدل‌هایی که پیش از شروع باز‌ی‌های المپیک لندن جهت پیش‌بینی جدول رنکینگ مدال‌ها ارائه گردید، چهار مدل بیش از بقیه به واقعیت پهلو ساییدند. این چهار مدل عمدتاً بر پنج متغیر «درآمد سرانه»، «جمعیت»، «آب و هوا»، «تعداد مدال‌ها در المپیک گذشته» و «هم‌جواری با یک کشور کمونیستی» بنا شده بودند. به‌طور خلاصه چنین انتظار می‌رفت که کشورهای ثروتمند و پُرجمعیت و برخوردار از آب و هوای مساعد، مدال‌های بیشتری کسب کنند. میزان موفقیت در المپیک پکن (٢٠٠٨) و قرار داشتن در همسایگی یک کشور کمونیستی نیز جزء عوامل مثبت برای کسب مدال به حساب می‌آمدند.

قبل از شروع بازی‌های المپیک لندن، دکتر میشل نیلور استاد دانشگاه اقتصاد و بودجه  در نیوزلند، با ترکیب و تنظیم چهار مدل یادشده به یک جدول «انتظاری» رنکینگ مدال‌ها رسیده بود. مقایسۀ این جدول «انتظاری» با جدول نهایی نشان داد که ایران با ١٢ مدال و کسب جایگاه هفدهم در جدول رنکینگ، حدود ٣٠٠ درصد فراتر از حد انتظار ظاهر شده است. به عبارت دیگر، ایران با توجه به ظرفیت‌های اقتصادی و جمعیتی خود (که از نظر جمعیت در ردیف پانزدهم، و از نظر درآمد سرانه در ردیف صدم جهان قرار دارد) می‌بایست جایی در ردۀ پنجاهم جدول رنکینگ مدال‌های المپیک لندن می‌ایستاد.

موضوع این مقاله تحلیل اکونومتریک مدل‌های فوق نیست اما باید یادآور شد که «درآمد سرانه» در اقتصادهای صنعتی و تولیدمحور (نه اقتصادهای صرفاً میتنی بر فروش مواد اولیه از قبیل نفت و گاز) خود آینۀ تمام‌نمای یک رشته عوامل کمّی و کیفی است که اهم آنها عبارتند از: اشتغال، تورم، آموزش و بهداشت، توازن میان بخش خصوصی و بخش دولتی، امنیت قضایی، ثبات سیاسی، اعتبار بین‌المللی، توزیع ثروت، و آزادی‌های فردی و اجتماعی.

آمریکا با کسب ١٠٤ مدال در صدر جدول رنکینگ مدال‌های المپیک لندن ایستاد. نکتۀ قابل توجه در این خصوص نقش مکمل زنان آمریکایی در مدال‌آوری بود. زنان آمریکایی با کسب 58 مدال (56 درصد مجموع مدال‌ها) برای نخستین بار گوی رقابت را از مردان آمریکایی ربودند. زنان چینی و انگلیسی و روسی و سایر کشورها نیز کم و بیش نیمی از مدال‌ها را صاحب شدند.

نیمی از افراد کرۀ زمین طبیعتاً زن هستند. در کشورهایی که حقوق اولیۀ زنان نادیده انگاشته شود، مقامات و مسئولان چنین کشوری به‌ناچار باید المپیک‌های مردانه و زنانه آرزو کنند.

پس از درخشش تاریخی فرنگی‌کاران کشتی ایران در پانزدهمین روز از بازی‌های المپیک لندن، در حالی که کاروان ایران با 8 مدال رنگارنگ موقتاً تیم چهاردهم رقابت‌ها بود، علی‌آبادی، رئیس کمیتۀ المپیک جمهوری اسلامی به حقیقتی بس تلخ اعتراف کرد: «اگر قرار باشد برای رده‌بندی در جدول مدال‌ها فقط مدال مردان ملاک باشد، ایران حالا تیم هفتم المپیک است.»

تیم کشتی روسیه و کرۀ جنوبی تنها به مدد زنان مدال‌آور خود توانستند به مقام قهرمانی و نایب‌قهرمانی المپیک دست یابند. تیم کشتی سراسر مردانۀ ایران در مقام سوم جای گرفت.

المپیک لندن هم گذشت و رفت اما فراموش نکنیم که نحوۀ پوشش بازی‌های این المپیک توسط سیمای جمهوری اسلامی گاه از خود بازی‌ها تماشایی‌تر به نظر رسید.

سیمای جمهوری اسلامی علاوه بر حذف تقریباً تمامی رشته‌های زنانه و پخش توأم با تأخیر تنها برخی از مسابقات مردانه توانست به کمک سرودهای مذهبی و فتوشاپ‌های ماهرانه بخش اعظم المپیک لندن را از دیدرس ایرانیان داخل کشور دور نگاه دارد. هنجره‌ها و چهره‌های مملو از فریاد و شادی ایرانیان حاضر در سالن کشتی اکسل نیز حتی‌الامکان دستکاری شدند مبادا که صدا و تصویر زنان بی‌حجاب گوش و چشم ایرانیان داخل کشور را بیازارد.

پیشبرد همین نگرش تبعیض‌آمیز جنسیتی از سوی مقامات و مسئولان جمهوری اسلامی متأسفانه سال‌هاست که رشد ورزش ایران را با موانع جدی روبرو ساخته: نخبگان ورزش ایران در تلاش برای تصاحب صندلی‌های مهم تصمیم‌گیری در فدراسیون‌های جهانی ناکام می‌مانند؛ ورزشکاران به‌نام جهان مایل نیستند به ایران سفر کنند؛ تیم‌های ایرانی در اغلب رشته‌ها با بی‌میلی تیم‌های مطرح دنیا برای انجام دیدارهای تدارکاتی مواجه‌اند؛ و بارها شنیده‌ایم که تیم ملی فوتبال ایران برای برگزاری یک دیدار تدارکاتی با فلان تیم نه‌چندان مطرح آفریقایی یا آسیایی مبالغ بس هنگفت پرداخته است.

چهار سال دیگر در المپیک برزیل خواهیم دانست که آیا درخشش غرورآفرین کاروان ورزشی ایران در المپیک لندن سرآغاز یک جهش بنیادی در ساختارهای ورزشی کشور بوده یا یک شاهکار تکرارنشدنی و متکی بر انگیزه‌های فردی.

طی سال‌های اخیر برخی فدراسیون‌های جهانی با حجاب اسلامی کنار آمده‌ و به زنان اجازه داده‌اند با مانتو و مقنعه در رقابت‌ها حضور یابند. و گیرم همین فردا فدراسیون جهانی شیرجه و شنا هم به حضور زنان محجبه در استخرها گردن نهاد. در این صورت مقامات و مسئولان جمهوری اسلامی چه خواهند ‌کرد؟ آیا حاضر خواهند بود دست‌کم درب استادیوم‌ها را به روی زنان تماشاگر بگشایند؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

سخنان یک سرمربی پس از ناکامی تیم ملی فوتبال ایران در راهیابی به جام جهانی برزیل



این مصاحبه در تیرماه سال ١٣٩٢ پس از بازگشت سرمربی به کشور متبوعش با وی انجام گرفت.

خبرنگار: آقای سرمربی، مدت قرارداد شما با فدراسیون فوتبال ایران به پایان رسید و اکنون که تیم ملی ایران به جام جهانی راه نیافته، شما به کشور خود بازگشته‌اید. اولین سؤال من این است که چرا موفق نشدید تیم ملی فوتبال ایران را به جام جهانی برزیل ببرید؟
سرمربی: به هزار و یک دلیل.
خبرنگار: لطفاً هفت فقره دلیل بیان کنید!
سرمربی: ١) بیگانگی کامل مسئولان فدراسیون فوتبال ایران با پدیده‌ای به نام فوتبال. ٢) وجود هرج و مرج و دزدی‌های کلان در تمام سطوح مدیریتی. ٣) کمبود امکانات ورزشی و وضعیت شرم‌آور زمین‌ها و ورزشگاه‌ها. ٤) استفاده ابزاری و سیاسی از ورزش و ترویج فرهنگ نوحه‌خوانی و سینه‌زنی توسط مأمورین ارزشی در رختکن‌ها. ۵) خودداری کشورهای صاحب فوتبال در اروپا و آسیا و آمریکای لاتین برای انجام بازی‌های تدارکاتی با تیم ملی ایران به دلیل بی‌اعتباری رژیم جمهوری اسلامی و فدراسیون فوتبال ایران در عرصۀ بین‌المللی. ٦) محرومیت نیمی از جمعیت ایران - زنان - از ورود به ورزشگاه‌ها. ٧) فشارهای روحی و روانی وارده از سوی مأمورین ارزشی به بازیکنان در مسائل خصوصی مانند مدل موی سر و خالکوبی رو بازوها و نحوۀ ابراز شادی پس از زدن گل و غیره.
خبرنگار: پس می‌فرمایید خداوکیلی از هیچ چیز فوتبال ایران خوش‌تان نیامد؟
سرمربی: گفتی خداوکیلی و من هم باید خداوکیلی جواب بدهم که چرا، از دو چیز خیلی خوشم آمد. ١) تماشاگران صبور و همیشه وفادار ایرانی. ٢) درآمد خوب خودم در قالب دلارهای آمریکایی. زت زیاد!

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

نگاه عاشقانه رضاشاه به خلیج‌فارس هنگام نجات خوزستان از چنگال انگلیس و شیخ‌خزعل

فوق‌العاده‌ تأسف‌خيز است‌، كه‌ در تمام‌ دوره‌ سلطنت‌ قاجاريه‌، كسی به‌فكر تهيّه‌ چند كشتی معتبر در اين‌ گذرگاه‌ مهم‌ نيفتاده‌، امر اين‌ شريان‌ بزرگ‌ تجارتی را مهمل‌ گذاشتن‌ و به‌تفرّج‌ در چمن‌ سلطانيه‌ و شكار جرگه‌ اطراف‌ تهران‌ و عشرت‌ «عشرت‌آباد» پرداختن‌ شخص‌ را متعجب‌ و خشمناك‌ میكند. آيا میشود خليج‌ فارس‌ را فراموش‌ كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت‌ چقدر بايد در خواب‌ باشد كه‌ اين‌ موقع‌ مهم‌ را نبيند!
خليج‌ فارس‌ را اولين‌ عرصه‌ كشتيرانی انسان‌ بايد دانست‌. از كشفيات‌ و حفريات‌ بحرين‌ و حوالی بوشهر معلوم‌ شده‌ است‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد در خليج‌ فارس‌ مؤسسات‌ بحرپيمايی داير بوده‌ است‌. از عهدی كه‌ اولين‌ دولت‌ مقتدر در حدود خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ تا امروز هيچ‌ پادشاه‌ دورانديش‌ و ترقّی طلبی از ياد خليج‌ فارس‌ غافل‌ نبوده‌ است‌. در تاريخ‌ عالم‌، نخستين‌ اسمی كه‌ از دريا برده‌ میشود ذكر اين‌ خليج‌ است‌. قريب‌ چهارهزار سال‌ قبل‌ از ميلاد پادشاهان‌ كلده‌ در اين‌ دريا كشتی رانده‌ و حتی به‌بحر عمان‌ نيز دست‌ انداخته‌اند. تجارتی كه‌ در عهد فنيقيها و بابليها در اين‌ بحر میشده‌ بیاهميت‌ نيست‌. امتعه‌ آسيای جنوبی از اين‌ راه‌ به‌بازارهای اروپای جنوبی نقل‌ میشد. داريوش‌ كبير سطح‌ خليج‌ فارس‌ را از سفاين‌ ايران‌ مستور نمود و اسكندر در سيصدوبيست‌وپنج‌ قبل‌ از ميلاد وقتی به‌كنار «سند» رسيد «نثاركوس‌» اميرالبحر خود را امر داد كه‌ بحر عمان‌ و خليج‌ فارس‌ را گردش‌ كند. او نيز از «سند» تا شط‌العرب‌ را متهورانه‌ سياحت‌ كرد. «تراژان‌» سردار رومی بعد از غلبه‌ بر آسيای غربی بیاختيار خود را به‌خليج‌ فارس‌ رسانيده‌ و در آن‌ به‌كشتیرانی مشغول‌ شد. در عهد ساسانيان‌، ايـن‌ گذرگاه‌ مهم‌، تجارت‌ دنيای متمدن‌ را از روی سينه‌ خود عبور میداد و از اقصـای آسيا،
اجناس‌ مختلفه‌ در آن‌ وارده‌ شده‌ و در انتهای خليج‌ به‌دست‌ كاروان‌ و قوافل‌ سپرده‌ میشد.
بيدارترين‌ ملت‌ آنهايی بوده‌اند كه‌ بيشتر به‌خليج‌ فارس‌ اعتنا میكرده‌اند. تذكّر تاريخ‌ اين‌ دريا نكته‌ فوق‌ را ثابت‌ میسازد. دولت‌ ايران‌ در زمانی كه‌ تاريخش‌ روشن‌ است‌، توجّهاتش‌ به‌طرف‌ اين‌ آبها جزرومد غريبی داشته‌ است‌. مدّ آن‌ در عهد جلوس‌ پادشاهان‌ توانا، مثل‌ سلاطين‌ اول‌ و سوم‌ صفويه‌ و قهرمان‌ افشار و جزر آن‌، در ادوار ضعف‌آور شاه‌ سلطان‌حسين‌ و قاجاريه‌ است‌. توجه‌ دول‌ دريانورد اروپا به‌خليج‌ فارس‌ در عهد صفويه‌ شروع‌ شد. تجارت‌ اين‌ دريا، خاصه‌ ابريشم‌ ايران‌، رشته‌ای بود كه‌ تجار طماع‌ را به‌اين‌ دريا میكشيد. در عهد شاه‌اسمعيل‌ اول‌، پرتغاليها كه‌ ملاح‌ و سياح‌ معروفشان‌ «واسكودگاما» پيشرو دريانوردان‌ عهد بود، به‌خليج‌ فارس ‌راه‌ يافتند. در 913 «آلفونس‌ دالبوكرك‌» با سفينه‌ای چند به‌«مسقط‌» وارد شده‌ سپس‌ شهر«هرمز» را به‌دادن‌ ماليات‌ ساليانه‌ مجبور كرده‌ و بعدها آنجا را كاملاً قبضه‌ نمود و محل‌ قلاع‌ نظامی و استحكامات‌ كرد. بنا بر قول‌ مورخين‌ اروپايی در اين‌ زمان‌ «هرمز» چهل‌هزار سكنه‌ داشته‌ است‌. پرتغاليها بعد از تصرف‌ اين‌ موقع‌ مهم‌، كه‌ مركز عمليات‌ نظامی و تجارتی آنها شد، به‌تدريج‌ كه‌ تمام‌ بنادر و سواحل‌ خليج‌ ايران‌، خاصه‌ نقطه‌ای كه‌ امروز بندرعباس‌ نام‌ دارد. و پرتغاليها آن‌ را «كامبرون‌» خواندند غلبه‌ نمودند، و بيش‌ از يك‌ قرن‌ صاحب‌ اختيار خليج‌ فارس ‌شده‌ و هيچ‌ كشتی را بدون‌ دادن‌ باج‌، رخصت‌ ورود و خروج‌ نمیدادند.
قدرت‌ آنها به‌درجه‌ای رسيد كه‌ تا مسافتی در داخله‌ مملكت‌ هم‌ دخالت‌ كرده‌ و حکام را به‌انقياد خود وامی داشتند و دولت‌ صفويه‌ را به‌چيزی نمیشمردند.



شاه‌عباس‌ بعد از نظم‌ داخله‌ متوجه‌ دريای فارس‌ شد و به‌معاضدت‌ دولت‌ انگليس‌ كه‌ در اين‌ وقت‌ حاضر برای شركت‌ در جنگ‌ و طرد پرتغاليها شده‌ بود، بر سواحل‌ خليج‌ فارس‌ حمله‌ برد. در 1023 داودخان‌ حاكم‌ فارس‌ را به‌تصرّف‌ بندرعباس‌ گماشت‌ و در 1031 با انگليس‌ عهدنامة‌ مفيدی بست‌. دو ماه‌ تمام‌ حصار «هرمز» محصور بود. ايرانيها در اين‌ جنگ‌ به‌قدری رشادت‌ و لياقت‌ بروز دادند كه‌ امروز من‌ از تذكر آن‌ به‌وجد آمده‌ سختيهای اين‌ كشتی كثيف‌ و دريای منقلب‌ را فراموش‌ میكنم‌. ايرانی در هر عهدی كه‌ قائد توانايی دارد، تواناست‌ و روزی كه‌ دولتش‌ ضعيف‌ است‌، ضعيف‌ و عبارت‌ «الناس‌ علی دين‌ ملوكهم» بيش‌ از همه‌ جا در ايران‌ مصداق‌ پيدا میكند. اين‌ اسباب‌ تأسف‌ است‌ زيرا كه‌ من‌ ميل‌ دارم‌ ملتی كه‌ امروز به‌خدمت‌ آن‌ قيام‌ كرده‌ام‌، ثبات‌ خلق‌ و استقلال‌ ذات‌ و اعتماد بر نفس‌ داشته‌ باشد، تا بيشتر فرمانده‌ از فكر و شمشيرش‌ استفاده‌ كند و مملكت‌ سعادتمندتر باشد. اما چه‌ چاره‌، كه‌ سلاطين‌ سلف‌، باب‌ هر قسم‌ تعليم‌ را جز درويشی و عيّاشی و لاقيدی بر روی خلق‌ بستند، و از اعمال‌ ناشايست‌ و سستی ارادة‌ خود درس‌ بسيار وخيمی به‌مردم‌ دادند. سابقاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ در فاصلة‌ قليل‌ ميان‌ عهد شاه‌سلطان‌حسين‌ و نادر، چگونه‌ ملت‌ ايران‌ از حضيض‌ سستی به‌اوج‌ قدرت‌ و توانايی رسيد. اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ هم‌ مثل‌ اخلاق‌ ملت‌ ايران‌ بود.
شاه‌عباس‌ قريب‌ چهارصد توپ‌ از قلعة‌ هرمز گرفت‌. پرتغاليها تسليم‌ شدند و تمام‌ متصرفات‌ و مؤسسات‌ و قلاع‌ خود را به‌ايران‌ واگذاشتند، به‌استثنای صيد مرواريد در بحرين‌ و حق‌ گمرك‌ در جزيره‌ قشم‌. و شاه‌ به‌شرط‌ آنكه‌ فقط‌ تاجر باشند و در سياست‌ وارد نگردند، به‌آنها اجازه‌ اقامت‌ داد و قلاع‌ آنها را محل‌ ساخلو ايران‌ ساخت‌. حتی انگليسيها را هم‌ با آن‌ همه‌ مساعدت‌كه‌ به‌وسيله‌ بحريه‌ خود كرده‌ بودند درخليج‌ فارس‌، تصرف‌ و اختياری نداد چون‌ برافراشتن‌ بيرق‌، خاص‌ دولت‌ ايران‌ بود، شاه‌ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ انگليس‌ هم‌ فقط‌ يك‌ بيرق‌ بلند كند.
بعد از شاه‌عباس‌ تدريجاً ايران‌ خليج‌ خود را فراموش‌ نمود و اعراب‌ آن‌ سوی مرز دست‌ تطاول‌ دراز كرده‌ در آب‌ و در خشكی به‌دزدی و راهزنی مشغول‌ گشتند و عمال‌ دولت‌ را بیاختيار ساختند. نادرشاه‌ با نظر دوربين‌ خود اهميت‌ خليج‌ فارس‌ را دريافت‌ و چون‌ ملت‌ ايران‌ تاج‌ پادشاهان‌ خود را به‌او تقديم‌ كرد، بدواً به‌دريا روی آورد. تمام‌ سواحل‌ و جزاير خليج‌ فارس ‌را منقاد نمود. اين‌ پادشاه‌ اگر مجال‌ میيافت‌، بحريه‌ صحيحی ايجاد مینمود. مقدمات‌ آنرا به‌اين‌ ترتيب‌ فراهم‌ آورد كه‌ در شمال‌ و جنوب‌ كارخانه‌ كشتیسازی ايجاد كرد و از مازندران‌ به‌بنادر، چوب‌ حمل‌ مینمود و استادان‌ انگليسی را برای تعليم‌ و تربيت‌ ايرانيان‌ اجير كرد و قرب ‌سی كشتی جنگی در خليج‌ فارس‌ به‌حركت‌ آورد و پرتغاليها و هنديها و انگليسيها را مزدور سفاين ايران‌ ساخت‌ تا ايرانيان‌ عملاً دريانوردی بياموزند. اما چه‌ سود كه‌ دورة‌ اقتدار اين‌ شاه‌ طولی نكشيد. با رفتن‌ او، كشتيها نيز پراكنده‌ و تارومار گرديد و دولت‌ قاجار كه‌ بعد از دولت‌ كم‌ دوام‌ زنديه‌ تثبيت‌ يافت‌، از آن‌ بحريه‌ كه‌ شالوده‌اش‌ ريخته‌ شده‌ بود، نتوانست‌ استفاده‌ كند وحتی بقايای آن‌ را جمع‌ آورد. يكی از سياحان‌ اروپا كه‌ يك‌ قرن‌ بعد از نادر به‌بنادر آمده‌ گويد « در سواحل‌ ايران‌ استخوانبدی كشتيهای عهد نادر را ديدم‌ كه‌ چون‌ مال‌ بیصاحب‌ ريخته‌ وپاشيده‌ بود و محافظ‌ و مراقبی نداشت‌
در ضمنی كه‌ اوراق‌ تاريخ‌ خليج‌ فارس‌ را از پيش‌ نظر میگذرانم‌ بار ديگر سيمای محبوب‌ كريم‌خان‌ پيش‌ چشمم‌ مجسم‌ میشود. اين‌ سلطان‌ را من‌ دوست‌ دارم‌ و بیاندازه‌ احترام‌ میكنم‌ زيرا كه‌ بعد از شاه‌عباس‌ و نادر، و شايد بهتر از اين‌ دو پادشاه‌، راه‌ ترقی مملكت‌ را دريافته‌ بود و از اين‌ جهت‌ هم‌ّ خود را به‌توسعة‌ تجارت‌ و صنعت‌ مصروف‌ میكرد.
در اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ مهر مخصوص‌ اخلاق‌ او پديدار است‌. زيرا كه‌ بعد از مصفا كردن‌ ايران‌ از وجود رقبای خود، بیتأمل‌ به‌خليج‌ فارس‌ روی آورد. خارجيان‌ را نوازش‌ كرد و آنها را به‌تجارت‌ تشويق‌ نمود و آزادی بخشيد، اما در تحت‌ نظر عمال‌ ايرانی، تا جز به‌تجارت‌ نپردازند.

سفرنامۀ خوزستان به قلم رضاشاه

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

اگر آخوندبازی در نیویورک اجباری می‌شد - زنده‌یاد محمد مسعود در سال ١٣٢٤



شما یک روز بروید پای منبر فلان واعظ در مجلس ترحیم، در مسجد، در امامزاده، در هر بیغوله که این آتش به جان گرفته‌ها آتش‌افروزی می‌کنند و به مهملات آنها گوش دهید و ببینید در هیچ جهنم‌درۀ دنیا، در هیچ دارالمجانین، این مهملات ممکن است از دهان مصروعین خارج شود؟ فلان شیح کثیف با یک تن شپش که در ریش دارد، عبای مضحک خود را یک شاخ انداخته، دهان منحوس خود را سه‌چارک باز نموده با کمال وقاحت می‌گوید خدا، دنیا، بهشت و جهنم، زمین و آسمان را فقط و فقط به عشق یک جفت سبیل مردانۀ فلان شیخ ابوالپشم خلق فرموده و هر فلان فلان شده که خلاف آن فکر کند قتلش واجب است!...

اگر ممکن باشد به این نکبت‌العلماء حالی کنی که آقای بحرالعلوم! اگر این آخوندبازی، این خرافات، این نوحه‌خوانی، این سینه‌زنی، این چادر چاقچور و این تسبیح ریا و چماق تکفیر شش ماه، فقط شش ماه، در نیویورک، آبادترین شهر دنیا، عرض اندام نموده و قبول آن اجباری شود، بعد از شش ماه، نه تنها نیویورک، بلکه تمام آمریکای شمالی مخروبه شده و ماتمکدۀ دنیا خواهد گشت...

محمد مسعود
روزنامۀ «مرد امروز»، شماره ٤١
٣٠ تیر ١٣٢٤
منبع: قتل کسروی؛ ناصر پاکدامن
  

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

دادخواهی رضا پهلوی و سکوت بلندگوهای سوپر سبز



شش روز از دادخواهی رضا پهلوی علیه خامنه‌ای گذشت و ما هنوز منتظریم صدایی از صدایی از «کلکه» و «جرس» و «رسا» و «روزآنلاین» و... بقیه مدعیان سوپرسبز جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران بشنویم. چه سکوت مرگ‌باری!!! یعنی اهمیت این دادخواهی علیه خامنه‌ای از اهمیت نامه‌های نوری‌زاد به خامنه‌ای کمتر است که شما چنین سرسختانه از بارتاب آن شانه خالی می‌کنید؟ البته از خوبی‌های جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران یکی هم اینکه آهسته پیش می‌رود و همین آهستگی دارد دست دروغگویان و ریاکاران را یکی‌یکی رو می‌کند.
وبلاگ ذره‌بین قشنگ نوشت: «اگر آزادی بیان و گردش آزاد اطلاعات این است رسانه‌های سبز مانند کلمه و رسا و جرس می‌گویند که هر چه به مصالح ما است منتشر شود و هر آنچه به صلاح نیست نشود که دیگر باید این آزادی بیان را در کوزه  گذاشت و آبش را خورد. یعنی خبر اعلام شکایت رضا پهلوی که حتی بی‌بی‌سی، رادیو فردا و صدای آمریکا هم که محتاط هستند منتشر شد، ارزش دو خط خبر را نداشت؟ چطور است که تا یک اصلاح‌طلب خودی عطسه می‌کند خبرش با بوق و کرنا و آب و تاب فراوان منتشر می‌شود ولی چون رضا پهلوی خودی نیست باید سانسورش کرد؟ ترسیدید به آرمان‌های امام راحل اهانت شود یا اجرای بدون تنازل قانون اساسی به خطر بیفتد؟ رک و پوست کنده بگویید ما تا آخر عمر نوکر جمهوری اسلامی و ولی فقیه هستیم و خودتان را راحت کنید. اصلاح‌طلبان با این تفکر گزینشی و خودی و غیرخودی کردن قضایا فقط و فقط موجبات عدم اعتماد مردم و از دست دادن اندک طرفدارنشان را فراهم می‌کنند.»
من گمان می‌کنم یکی از علل سکوت این بلندگوهای سوپرسبر این باشد که می‌دانند رضا پهلوی قلب درصد بالایی از جوانان ترقی‌خواه ایران را تسخیر کرده؛ نه به این خاطر که او شاهزاده است و تازه به دوران رسیده نیست و با پوشش و گویش و روش خود در مجامع جهانی برای ایران آبرو می‌خرد، بلکه به این دلیل که او ایران و مردمش را بیش از اسلام دوست دارد و آرمان‌ها و راه‌کارهای او تنها راه نجات ایران است.  




۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

نامه سرگشاده به «کلمه» در بارۀ سیاست کامنت‌گذاری در این سایت



نامه را به این دلیل در «بالاترین» منتشر می‌کنم که مطمئنم سردبیران «کلمه» از مرور لینک‌های روزانه در «بالاترین» غافل نمی‌شوند. با یک پرسش رو به کاربران عادی «بالاترین» (عادی به معنای رها از هر گونه بست و پیوند حرفه‌ای با «کلمه») شروع می‌کنم: آیا واقعاً کسی میان شما کاربران عادی «بالاترین» هست که کوشیده باشد پای یکی از مطالب منتشره در «کلمه» کامنتی بگذارد و موفق شده باشد؟ یعنی کامنت خود را پایین مطلبی دیده باشد؟ خود من بارها کامنت نوشته‌ام و متأسفانه هرگز موفق نشده‌ام کامنت خود را پای مطلبی ببینم. کامنت‌ها را در نهایت ادب و احترام می‌نویسم، اما گویا «کلمه» کامنت‌های مرا نمی‌پسندد. آیا عیب از کامنت‌های من است، یا از «کلمه» که به نظر می‌رسد فقط به کامنت‌های «موافق» علاقه دارد. می‌گویید نه؟ لطفاً همین حالا به «کلمه» رجوع کنید و نظری بیاندازید به کامنت‌های منتشره در این سایت. آیا کامنتی پیدا می‌کنید که اندکی غیرمداحانه باشد؟ حقیقت این است که کامنت‌های منتشره در «کلمه» به طرز ترسناکی یک‌دست و دست‌چین شده به نظر می‌رسند. با مشاهدۀ این وضعیت آیا می‌توان به نتیجه‌ای غیر از این رسید که «کلمه» در ارتباط با انتشار کامنت‌ها تابع سرسخت یک خط قرمز آشکار و برجسته به نام «یا مداحی، یا هیچ» است؟ و آیا چنین سایتی با چنین سیاستی (سیاست گریز از نظرات غیرمداحانه) واقعاً می‌تواند معرف خوبی برای یک حرکت همه‌گیر و دمکراتیک به نام "جنبش سبز" باشد؟ شاید سردبیران «کلمه» بگویند این سانسور شدید کامنت‌ها تنها راه مبارزه با "ساندیس‌خورها"ست. در این صورت، پیشنهاد من این است که سیستم کامنت‌گذاری فعلاً به‌کل تعطیل شود. رفیقانه عرض کنم: وضعیت کامنت‌های «کلمه» در حال حاضر فوق‌العاده مضحک به نظر می‌رسد. آخر مگر می‌شود سایتی در قد و قامت «کلمه» حتی یک کامنت‌گذار غیرمداح نداشته باشد؟ 

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

سخن کبری با خدا: خوش گوزیدی قدم خیر، لاق ریش مبارک!

«شکر تلخ»

جعفر شهری


سال ١٢٩٩. کبری و دو فرزند خردسال او به اصرار شوهر از تهران به مشهد رفته‌اند. شوهر پس از مدتی هر سه را بی‌سرپرست رها کرده و شتافته پی مرام قلندری. فقر، غریبی، گرسنگی، بیماری، بی‌دوایی، سرما، هوسرانی مردها...! سختی‌های زندگی دارد کبری را از پا درمی‌آورد. در این گیر و دار، زهرا، خواهر کبری، شبی درب اتاق استجاری او را می‌کوبد. زهرا بر اثر ابتلا به ویروس سیفلیس تقریباً کور است. تعریف می‌کند که ویروس توسط شوهر به او سرایت کرده و سپس، همان شوهر، او را فریب داده و گفته با کاروان راهی مشهد شویم. و شوهر نهایتاً زهرا را تنها و دست خالی در وسط بیابان رها کرده و گریخته. [توضیح صاحب وبلاگ «آمد و رفت»]

ادامۀ داستان به قلم جعفر شهری:

کبری وقتی این داستان را از زهرا شنید چنانکه گویی یکمرتبه عقل خود را از دست داده دچار جنونی آنی شده باشد سر به اسمان کرده مثل آنکه خد را در سوراخ عرقچین طاق زیرزمینش مینگرد با او به گفتگو برآمد:

آخه خدایی که از ترس کونت خودتو زیر هف‌ سرپوش لانجین قایم کردی و مث زنای ننگ‌زده هیچ‌وخ جامکان معلومی واسه خودت نمیتونی معلوم کنی، چی بهت بگم که بهت بربخوره؟ اگه مردی و راس میگی بیا پایین تا حقتو کف دسست بذارم.

ای به کلۀ پدرشون که تورو میگن کریم و رحیم و ارحم‌الراحمین. این رسم کریمی و رحیمی و ارحم‌ا‍‌لراحمینیه که این اسمارو دسسه کردی و اینام اسمه راس‌راسیه که مث یه مش قلدر بی هنر رو خودت گذوشتی؟

برو بنده‌داری رو یاد بگیر بعد بیا این گنده‌گوزیا رو بکن و این اسم و القابارو رو خودت بذار. مردوم اسیری نیگر میدارن، غیرتشون قبول نمیکنه اینجوری که تو بنده‌داری میکنی باهاشون رفتار بکنن. برو پی کارت خجالت بکش!

پدرسوخته‌ها هی میگن حرف نزن شکر کن، آخه به چی‌چیت شکر کنم که دلم نسوزه، تو که پدر مارو روبروز بیشتر داری درمیاری، یارو قوزیه تعریف خدا رو میکرد یکی بهش گفت خیلی قد و بالای رعنا بهت داده، پشتیشم میکنی؟ توام مارو خیلی بزرگی و خدایی واسمون کردی چیزی بهت نگیم هیچ‌چی، تعریفتم بکنیم؟ خوش گوزیدی قدم خیر، لاق ریش مبارک!

آخه توام همه زور و پهلوونیتو واسه ما یه مشت زن و بچه ضعیفه خاک بر سر آوردی، کس دیگه نبود سراغش بری؟

تگر اومد سر کچلو رو شیکس، رف دسسه هونگو آورد به تگر گفت اگه خیلی مردی و قلچماقی سر دسسه هونگو بشکن. توام خیلی مردی زورتو واسه گردن کلفتا بکار ببر ما که زوری نداریم.

تو فقط از خدایی اینو عقلت رسیده که خودتو بری قایم بکنی مفتشاتو دادی واست خبر آوردن که اگه خودتو آفتابی کنی هر تیکه چنجه گوشتت زیر دندون یه نفر میره. اگه غیرت داری نمیترسی بیا پایین خودتو نشون بده تا ببینی همین زن لچک بسر چطوری خشتکتو جر بدم وارونه سرت بکشم، ها پس چرا جرأت نمیکنی؟

با هر کی حرف میزنی میگه صبر کن خدا صابرونو دوس داره. آخه پدرپدرسگا دیگه چه جوری صبر کنم، بیاین من یه سیخ داغ تو چشتون میکنم ببینم میتونین صبر بکنین. به عمر، به عثمون، به ابابک، اگه حضرت ذکریام قد من زجر کشیده باشه که این همه تعریفشو میکنن، یه‌دفه اره‌ش کردن راحت شد، کی انقد مکافات کشید و اون یکی ایوب تو لنگ زنش خندید، با اون همه ناز و نعمت و غلام و کنیز و خدم و حشم و گاو و گوسفند و مال و زندگی دو روز ناخوش شد گفت صبر میکنم و صد ساله پونصد ساله دارن صبرشو به رخ ما میکشن. صبرو من بیچاره کردم و دارم میکنم که اون وضع تا حالام بوده و اینم مال امروزم که سر این سیاه‌زمستونی نه زیرانداز دارم نه روانداز و نه توونوئی اینکه بتونم شیکم بچه‌هامو سیر بکنم، اینم قوزبالاقوزم بود که آخرسر رو کولم اومد.

اصلاً من میخوام بدونم کدوم پدرسگ میگه خدا عادله و ظالم نیس و این عدلش کجاس که هیش‌کی نمیبینه و همین طورم تعریفشو میکنن و این کجای عدله که یکی ده هزار تا پارچه آبادی داشته باشه و یکی یه کف‌دس نون جو نداشته باشه عوض شیر قاطی آب کنه تو گلوی بچۀ آش و لاشش بکنه.

حالا ما از خودمون میگذریم که بگیم لابد کاری کردیم که باید عقوبت پس بدیم، آخه اینو بگو ببینم چه جور عدلیه که یه بچۀ معصومو که هیچ گناهی به هیچ مذهبی نداشته غیر اینی که بدنیا اومده اینجور علیل و زمین‌گیر کنی و از هر طرفم در دنیا رو به روش ببندی که یه شبی نباشه خرج حکیم‌دواش بکنن و این کجای روزی رسونیه که از یه قطره شیرام واسش دریغ بکنی و عرضه‌شم نداشته باشی یه فرجی براش برسونی؟


این حکایتارو بیخودی واست دُرس نمیکنن که یارو یه دسمال آرت با هزار آبروریزی قرض کرده بود و میگفت خدایا گرهی از کارم وا بکن، تو سر جوب آب که رسید اومد رد بشه گره دسمالشو وا کردی و آرتاشو به آب دادی. و حکایت خواهر منم لابد حکایت اون یکی دیگه‌س که پای کو وایساده بود بهت می گفت خدایا این کوهو واسه من طلا کن، هر کی‌ام چیز کم ازت بخواد کورش کن، تو هم فوراً کورش کردی.

حتماً بیچاره خواهرم منو که اون روز بهت گفته خدایا یه روشنایی بکارم برسون یه کمکی به خواهرم بکنم، هنر اون کارو که نداشتی هیچ، بعدم روشنایی چشاشو ازش گرفتی به این روزش انداختی.

برو این حرفارو واسه یه مشت مث خودت بزن که حنات پیششون رنگ داشته باشه. چه کشکی، چه پشمی، چه ضامن روزی و چه روزی‌رسونی! هر کی حتکش پاره شد دوید نون میخوره، هر کی نشست از گشنگی میمره.

اگه ضامن روزی هستی این چه جور ضمانتیه که روزی صد هزار تا بیشتر و کمتر از گشنگی خالی میمیرن نمیتونی نونشونو برسونی و اگه ضامن روزی بودی چطور تو سال قحطی که خودم با این چشام دیدم نتونستی روزی رسونیتو نشون بدی که این حرفو یواشکی میری لای صفحه‌های کتابت میزنی.

من دارم خودمو بسلابه میکشم نمیتونم روزیمو از چنگت بیرون بکشم، اونوخ میگی من ضامن روزی‌ام و صب به صب رزق خلایقو قسمت میکنم.

اینو نمیخواد بگی. بگو من روزی رو معلوم کرده‌م اما باید جون از هف لای درد و دورشون در بره برن پیدا بکنن و حواسشونو جم کنن جلو بیفتن که عقب نمونن، هر کی تونس گیر بیاره خورد هر کی نتونس مُرد همینطوری‌ام که تو جنگ و دعوای زندگی همۀ آدما و جونورا رو تماشا میکنیم.

پس چرا لالمونی گرفتی جواب نمیدی؟ واسه اینه که میبینی درس میگم حرفی نداری بزنی. اگه راس میگی یه موشو میگیرم تو قفس میکنم ببینم از کجا روزیشو میرسونی نمیذاری از گشنگی بمیره، ها ، پس چرا نمیگی باشه؟

یا یه کاری کردی توش موندی دیگه عقلت نمیرسه چه‌جوری روبراش کنی، یا از اولش همین جوری هر کی هر کی و زوربازار درس کردی که هر کی پدر خودشو و مردومو بیشتر تونس دربیاره بیشتر بتونه گیر بیاره بهتر بتونه اراده‌شو رو غلطک بندازه، هر کی نتونس بمونه پاهاشو رو به ذالکهف دراز بکنه به هیچ کار دیگه‌شم کاری نداری و خودتو کنار کشیدی و مث بیشتر گله‌گنده‌ها یه طبقه رو واسه خودت خریدی یک کلوم از این حرفام بهت برنمیخوره و خر خودتو میرونی...


شکر تلخ، چاپ روز، برگ‌های ٣٩٢ به بعد.


































۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

دو ناسزای «مازندرانی بی‌سواد» و «تبریزی بی‌سر و پا» را چه ناکسی ساخت؟

رضاشاه تحصیلات آکادمیک نداشت، هرگز ادعاد نکرد که دارای مدارک عالی از معتبرترین دانشگاه‌های جهان است. او با همان اندک تحصیلاتی که داشت، توانست با جذب زبده‌ترین مدیران و خوش‌فکرترین دولت‌مردان کشور، ظرف تنها ١٦ سال، چیزی از آن «ممالک محروسه» ارائه دهد که ما امروز آن را به نام «ایران» می‌شناسیم.

یرواند آبراهامیان در کتاب « ایران بین دو انقلاب» می‌نویسد:


... رضاشاه هرگز طرح قاعده‌مندی برای نوسازی یا مدرنیزاسیون کشور ارائه نداد – تز عمده‌ای ننوشت، سخنرانی‌های مهمی ایراد نکرد، و وصیتی از خود به جا ننهاد – اما اصلاحاتی انجام داد که هرچند قاعده‌مند نبود، ولی نشان می‌دهد که وی خواهان ایرانی بود که از یک سو رها از نفوذ روحانیون، دسیسه‌ی بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر دارای مؤسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل در خارج از خانه، ساختار اقتصادی نوین با کارخانجات دولتی، شبکه‌های ارتباطی، بانک‌های سرمایه‌گذار، و فروشگاه‌های زنجیره‌ای باشد.هدف بلندمدت او بازسازی ایران طبق تصویر غرب – یا به هر حال تصویر او از غرب – بود. وسیله‌ی وی برای نیل به این هدف نهایی، مذهب‌زدایی یا دنیانگری، برانداختن قبیله‌گرایی، ناسیونالیسم، توسعه‌ی آموزشی و سرمایه‌داری دولتی بود... بین سال‌های ۱۳۰٤ تا ١٣٢٠ ظرفیت آموزشی به طور عینی تا ١٢ برابر افزایش یافت. در سال ۱۳۰٤ کودکانی که در مدارس ابتدایی جدید با مدیریت دولتی، شبانه‌روزی‌های خصوصی، انجمن‌های مذهبی یا میسیونری‌های مذهبی ثبت‌نام کرده بودند، بیش از ۵۵٩٦٠ نفر نبود. در سال ١٣٢٠ بیش از ٢٨٧٢٤۵ کودک در ٢٣٣٦ مدرسه‌ی ابتدایی جدید که تقریباً همگی تحت پوشش وزارت فرهنگ بود، درس می‌خواندند. در این بین، ثبت‌نام در مکتب‌خانه‌های سنتی افزایشی خفیف از ٢٨٩٤٩ نفر به ٣٧٢٨٦ داشت. در سال ۱۳۰٤، ١٤٤٨٨ نفر در ٧٤ دبیرستان جدید تحصیل می‌کردند که ١٦ واحد آن میسیونری بودند. در سال ١٣٢٠، ٢٨١٩٤ نفر در ١١٠ دبیرستان خصوصی [ملی] و ٢٤١ دبیرستان دولتی با سرمشق از نظام لیسه‌ی فرانسوی تحصیل می‌کردند. در همین دوره تعداد محصلان الهیات [طلاب] در مدارس سنتی به‌شدت کاهش یافت و از ۵٩٨٤ به ٨٧۵ نفر رسید.... تحصیلات عالی نیز ترقی کرد. در سال ۱۳۰٤ کمتر از ٦٠٠ دانشجو در ٦ مؤسسه‌ی تحصیلاتی عالی جدید وجود داشت... در سال ١٣٢٠ بالغ بر ٣٣٠٠ دانشجو در ١١ دانشکده‌ی تهران مشغول تحصیل بودند... توسعه‌ی اقتصادی با بهبود ارتباطات آغاز شد. رضاشاه با تثبیت قدرت خود در سال ۱۳۰٤، بی‌درنگ پروژه‌ی راه‌آهن سراسری را که دیری بود مورد بحث بود، آغاز کرد... در سال ١٣٢٠ وزارتخانه‌ی تازه‌تأسیس راه بیش از ٢٠٠٠ کیلومتر بزرگ‌راه را در وضع نسبتاً خوبی نگهداری می‌کرد... توسعه‌ی صنعتی طی دهه‌ی ١٩٣٠ (١٣١٠) که "رکود بزرگ" قیمت کالاهای سرمایه‌ای را به‌شدت کاهش داد، به‌طور جدی شروع شد... تعداد واحدهای جدید صنعتی بدون محاسبه‌ی تأسیسات نفتی، در دوره‌ی سلطنت رضاشاه تا ١٧ برابر افزایش یافت... در سال ۱۳۰٤ کمتر از ٢٠ واحد جدید صنعتی وجود داشت. از این تعداد فقط ۵ واحد، بزرگ و هر یک دارای بیش از ۵٠ کارگر بودند... اما در سال ١٣٢٠ تعداد کارخانجات جدید به ٣٤٦ واحد رسیده بود... در نتیجه، تعداد کارگران شاغل در کارخانه‌های بزرگ جدید از کمتر از ١٠٠٠ نفر در ۱۳۰٤ به ۵٠٠٠٠ نفر در سال ١٣٢٠ افزایش یافت... طی همین دوره، نیروی کار در صنعت نفت از ٢٠٠٠٠ نفر به نزدیک ٣١٠٠٠٠ نفر رسید.


احمد کسروی تبریزی، تاریخ‌نویس، زبان‌شناس و پژوهش‌گر، یکی از کم‌شمار نابغه‌های تاریخ معاصر ایران بود. دو کتاب او به نام‌های «تاریخ مشروطۀ ایران» و «تاریج هجده سالۀ آذربایجان» از مهم‌ترین آثار مربوط به تاریخجنبش مشروطه‌خواهی ایران به شمار می‌روند و هنوزا که هنوز به آن‌ها استناد می‌شود. از احمد کسری نزدیک به ١۵٠ کتاب تحقیقی و تاریخی به جا مانده که هر یک به نوبۀ خود گنجینه‌ای است بی‌مانند.

در بارۀ افکار و اقدامات رضاشاه و احمد کسروی هر کسی حق دارد صاحب نظری باشد، اما گمان نکنم کسی باشد که نسبت به ایران‌دوستی این دو تن شک به خود راه دهد. و دیگر مسلم است که نه رضاشاه «بی‌سواد» بود و نه احمد کسروی «بی‌سر و پا».

حال پرسش این‌جاست که این دو ناسزا را چه ناکسی ساخت؟


«بخوانید و به کار ببندید» اعلامیه‌ای است به قلم روح‌الله خمینی. او این را از جمله در واکنش به کتاب «شیعیگری» («بخوانید و داوری کنید») احمد کسروی نوشت. کتاب «شیعیگری» در سال ۱۳۲۱ به بازار آمد اما با توقیف روبرو شد و چاپ دوم آن عنوان «بخوانید و داوری کنید» را داشت.

اعلامیۀ «بخوانید و به کار ببندید» که روح‌الله خمینی آن را در سال ۱۳۲۳ شمسی نوشت، امتداد کتاب «کشف‌الاسرار» است که در پاسخ به نظرات شریعت سنگلجی و نیز جزوۀ چهل صفحه‌ای «اسرار هزار ساله» اثر علی اکبر حکمی‌زاده نوشته شده‌ بود.


آمران و عاملان قتل احمد کسروی ادعا کرده‌اند که فتوای این قتل، علاوه بر آرای امثال حاج‌آقا حسین قمی و علامه شیخ‌عبدالحسین امینی، بر سخنان روح‌الله خمینی (در کشف الاسرار) نیز استوار بوده است. خمینی می نویسد:

«جوانان غیرتمند ما... باید با مشت آهنین تخم این ناپاکان را از روی زمین براندازند.»
اعلامیۀ «بخوانید و به کار ببندید» در جلد اول کتاب صحیفه نور (صفحات ۲۴، ۲۵ و ۲۶) به چاپ رسیده و نسخۀ خطی آن در کتابخانه وزیری شهرستان یزد نگهداری می‌شود. دو ناسزای «مازندرانی بی‌سواد» و «تبریزی بی‌سر و پا»، نخستین بار در همین اعلامیه عرضه شدند.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم


بخوانید و به کار بندید قال‌الله‌تعالی: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی


خدای تعالی در این کلام شریف، از سرمنزل تاریک طبیعت تا منتهای سیر انسانیت را بیان کرده و بهترین موعظه هایی است که خدای عالم از میان تمام مواعظ انتخاب فرموده و این یک کلمه را پیشنهاد بشر فرموده، این کلمه تنها راه اصلاح در جهان است.


قیام برای خداست که ابراهیم خلیل الرحمن را به منزل خلت رسانده و از جلوه‌های گوناگون عالم طبیعت رهانده. خلیل آسا در علم الیقین زن- ندای لااحب الافلین زن. قیام لله است که موسی کلیم را با یک عصا به فرعونیان چیره کرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نیز او را به میقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو کشاند. قیام برای خداست که خاتم النبیین صلی الله علیه وله را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بت‌ها را از خانه خدا برانداخت و به جای آن توحید و تقوا را گذاشت و نیز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسین او ادنی رساند.


خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهای اسلامی را زیر نفوذ دیگران درآورده. قیام برای منافع شخصی است که روح وحدت و برادری را در ملت اسلامی خفه کرده. قیام برای نفس است که بیش از دهها میلیون جمعیت شیعه را به طوری از هم متفرق و جدا کرده که طعمه مشتی شهوت پرست پشت میزنشین شدند.


قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بیسواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می‌کند که حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند. قیام برای نفع شخصی است که الان هم چند نفر کودک خیابانگرد را در تمام کشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حکومت داده. قیام برای نفس اماره است که مدارس علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد بی شرف کرده و نفس از هیچ کس در نمی‌آید.


قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زن‌های عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون در مملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخن نمی‌گوید. قیام برای نفع‌های شخصی است که روزنامه‌ها که کالای پخش فساد اخلاق است، امروز هم همان نقشه‌ها را که از مغز خشک رضاخان بی شرف تراوش کرده تعقیب می‌کنند و در میان توده پخش می‌کنند.


قیام برای خود است که مجال به بعضی از این وکلای قاچاق داده که در پارلمان بر علیه دین و روحانیت هر چه می‌خواهند بگویند و کسی نفس نکشد.


هان ای روحانیون اسلامی! ای علمای ربانی! ای دانشمندان دیندار! ای گویندگان آیین دوست! ای دینداران خداخواه! ای خداخواهان حق پرست! ای حق پرستان شرافتمند! ای شرافتمندان وطنخواه! ای وطنخواهان باناموس! موعظت خدای جهان را بخوانید و یگانه راه اصلاحی را که پیشنهاد فرموده بپذیرید و ترک نفع‌های شخصی کرده تا به همه سعادتهای دو جهان نائل شوید و با زندگانی شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شوید. ان‌الله فی‌ایام دهرکم نفحاث‌الافتعر ضوالها.


امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را عودت ندهید، فرداست که مشتی هرزه گرد شهوتران بر شما چیره شوند و تمام آیین و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند.


امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید همه دیدید کتاب‌های یک نفر تبریزی بی‌سر و پا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له- الفدا آن همه جسارت‌ها کرد و هیچ کلمه از شماها صادر نشد.


امروز چه عذری در محکمه خدا دارید این چه ضعف و بیچارگی است که شماها را فرا گرفته ای آقای محترم که این صفحات را جمع آوری نمودید و به نظر علمای بلاد و گویندگان رساندید، خوب است یک کتابی هم فراهم آورید که جمع تفرقه آنان را کند و همه آنان را در مقاصد اسلامی همراه کرده، از همه امضا می‌گرفتید که اگر در یک گوشه مملکت به دین جسارتی می‌شد، همه یک دل و یک جهت از تمام کشور قیام می‌کردند.


خوب است دینداری را دست کم از بهائیان یاد بگیرید که اگر یک نفر آنها در یک ده زندگی کند، از مراکز حساس آنها با او رابطه دارند و اگر جزئی تعدی به او شود، برای او قیام کنند شماها که به حق مشروع خود قیام نکردید، خیره سران بیدین از جای برخاستند و در گوشه زمزمه بیدینی را آغاز کردند، به همین زودی بر شما تفرقه زده‌ها چنان چیره شوند که از زمان رضاخان روزگارتان سخت تر شود:


وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَی اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلی اللّهِ

۱۱شهر جمادی‌الاولی ۱۳۶۳ [۱۵اردیبهشت ۱۳۲۳] سید روح‌الله خمینی

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

و سرانجام... آنان که نه ایران می‌شناختند، نه خدا



در سال ٣٨٠٠ ایرانی- زرتشتی (برابر با ١٤٤١ هجری - خورشیدی) دختربچه‌ای به همراه پدرش خواهد رفت به گردش در بیرون از یک شهر آزاد و آباد و شاد. تپه‌ای خواهند دید در آن دوردست‌ها که کرکس‌ها بر آن فرود می‌آیند و از آن برمی‌خیزند و آسمانش از شمار کرکس‌ها به سیاهی می‌زند. دختر از پدر خواهد ‌پرسید: آن‌جا کجاست؟ پدر پاسخ خواهد داد: آن‌جا مُرده‌کده‌ای است انباشته از مُردار که تا به حال میلیون‌ها کرکس را سیر کرده اما هرگز تمام نمی‌شود. دختر خواهد ‌پرسید: مُرده‌کدۀ چه کسانی؟ پدر خواهد گفت: مشتی راه‌زن که چند صباحی بر سرزمین کوروش فرمان راندند، دزدیدند، کُشتند، سوختند، گورستان‌ها را آباد و شهرها را ویران کردند، هزاران زندان و شکنجه‌گاه ساختند و به پیشانی دوستی و خوبی و جوانی و شادی و شادابی مهر ممنوع کوبیدند. دختر خواهد گفت: و سرانجام به دست مردم نابود شدند؟ پدر خواهد گفت: آری، چون نه ایران را دوست داشتند، نه خدا را می‌شناختند. اجسادشان را زمین ایران قبول نکرد، بوی تعفن برخاست، تا سرانجام کرکس‌ها آمدند. دختر خواهد پرسید: از ضحاک هم بدتر بودند؟ پدر خواهد گفت: ده‌ها هزار بار بدتر. دختربچه خواهد گفت: نام هفت نفرشان را بگو! پدر خواهد گفت: خمینی، خامنه‌ای، جنتی، احمدی‌نژاد، لاریجانی، اژه‌ای، مرتضوی.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

اصفهانی و اصفهانی‌زاده - به قلم جمال‌زاده


در وصف شهر اصفهان همین بس كه آن را «نصف جهان» خوانده‌اند و در توصیف مردم آن همین قدر كافی است كه به حكم قناعت پیشگی كه خصلت ممتاز آنان است در حق شهری كه راستی به صد جهان می‌ارزد به نصف جهان قانع گردیده‌اند.
حافظ شیراز كه اصلاً اصفهانی است هر چند زنده‌رود را آب حیات خوانده، شیراز خودشان را به از اصفهان ما دانسته است.
البته وطن دوستی عیب نیست و ما نیز در مقام رفیع او جز اینكه بگوئیم آفرین بر نظر پاك و خطا پوشش باد چاره‌ای نداریم .
خوشبختانه حقیقت‌‍‌شناسان و صاحب‌دلان با انصاف دیگر را درباره اصفهان مینونشان ما نظر دیگر است. جمال‌الدین عبدالرزاق حتی در باب خاك آن فرموده:
خرد پی توتیا خاك سپاهان برد

و ناصرخسرو درباره سنگ آن گفته:
كه دانست كافزون شود روشنایی
به چشم اندر از سنگ كوه سپاهان

فخر گرگانی، اصفهانی را «فخر ایران» خوانده است و بزرگان دیگر كه با اصفهان آشنایی و سر و كاری داشته‌اند هر یك در مدح و ستایش كلامی آورده كه ورد زبان‌هاست. یكی گفته:
كه گوید اصفهان نصف جهان است
جهانی گر بود آن اصفهان است

یك نفر دیگر سراییده:
اصفهان نیمه جهان گفتند
نیمی از وصف اصفهان گفتند

و دیگری فرموده:
صفاهان معنی لفظ جهان است
جهان لفظ است و معنی اصفهان است

باز یك نفر دیگر نظر خود را درباره اصفهان بدین قرار بیان داشته است:
اصفهان كاهل جهان جمله مقرند بر آن
كاندر اقلیم جهان شهر معظم نبود

شاعر دیگری كه دل‌باخته حسن طبیعت بوده جان كلام را در این دو بیت كوتاه آورده است:
لب زنده‌رود و نسیم بهار
لب دلستان و می خوشگوار
زدل بیخ آنده چنان بركند
كه بیخ ستم خنجر شهریار

و خاقانی از آن دور و دراز پیغام می‌فرستد كه:
نكهت حور است یا هوای صفاهان
جبهت حور است یا لقای صفاهان
دست خضر چون نیافت چشمه دوباره
كرد تیمم به خاك پاك صفاهان
دیده خورشید چشم درد همی داشت
از حسد خاك سرمه زاری صفاهان

در باب مردم اصفهان هم خوب و بد خیلی حرف‌ها زده‌اند ولی آنچه جای تردید نیست و احدی انكار ندارد این است كه مردمی هستند تیزهوش و سخت‌كوش و ساده‌پوش و زیرك و بذله‌گو كه اگر كلاه به سر فلك می‌گذارند احدی نمی‌توان كلاه به سرشان بگذارد. همین اصفهانی‌ها هستند كه اصفهان را ساخته‌اند و آبادی و رفاه این شهر تاریخی كار امروز رو دیروز نیست و قرن‌ها پیش از صفویه این شهر معمور و آباد بوده است.

پیداست كه مردم تن‌پرست و بی‌عار وقتی رفاه مردم اصفهان را می‌بینند و دستگیرشان می‌شود كه واقعاً «اصفهانی» به حساب ابجد با «زیرك» یك‌سان است و اصفهانی هرطور باشد گلیم خود را از آب بیرون می‌كشد و هرجا باشد ولو از زیر سنگ هم شده پول و آب و نان به دست می‌آورد، حس حسادتشان می‌جنبد و آن وقت است كه بنای ریزه‌خوانی را می‌گذارند یكی می‌گوید:
بهشت روی زمین است اصفهان ما
به شرط آنكه تكانش دهند در دوزخ

دیگری می‌فرماید:
اصفهان جنتی است پر نعمت
هر چه در وی گمان بری شاید
همه چیزش نكوست الا انك
اصفهانی در آن نمی‌یابد

و كم‌كم به جایی می‌رسد كه فكر سعادتمندی و سیری و سر و سامان اصفهانی‌ها حتی خواب را به هم‌وطنان تنگ‌چشم حرام می‌سازد و خواب‌های پریشان می‌بینند و هم‌پایه و هم‌كاسه‌های خود را در خواب می‌بینند و ضمیر دل را با آنها در میان می‌گذارند و در حق مردم اصفهان كه معروف است همواره سی نفر مستجاب‌الدعوه در میان آنها موجود است می‌گویند:
عارفی شب دید شیطان را به خواب
گفت ای شیطان به حق بوتراب
اصفهانی زاده شاگرد تو نیست
گفت باید پرسید از آن عالی‌جناب

از قدیمی‌ها می‌گذریم. ظرفای تهران و بذله‌فروشان امروز دارالخلافه هم در مورد تو كوك اصفهانی‌ها رفتن دلیری‌ها می‌كنند و به اسم تقلید به همه آنان كه مانند بسیاری از خصوصیات دیگر آنها اساساً تقلید بردار نیست حتی كلماتی را كه زیر بردار نیست زیر می‌دهند و از این زیردادن‌ها چه كیف‌ها كه نمی‌‎برند. می‌گویند پارچه‌فروش اصفهانی می‌گوید:«اومدس، دیدس،پسندیدیس، بردس به حج‌آقا نشون دادس، حج‌آقا پسندیدیس، ورداشتس، بردس، پوشیدس. حالا پس آوردس، اوما كوپس نی‌می‌گیریم پس تكلیف ما چی‌چی یس؟»

اما اصفهانی بدون آنكه اعتنایی به این گستاخی‌های بی‌مزه و هرزگی‌های خنك داشته باشد، شب و روز مثل مورچه در نهایت پشت‌گرمی و توكل سرگرم كار خودش است و مدام محصول دسترنج دهقانان و پیشه‌وران و كارخانجات خود را در اطراف و اكناف داخله و خارجه با زر و سیم مسكوك مبادله می‌نماید و شیرۀ خاك‌آلودی را كه از خار و خاشاك صحراهای خود مثقال به مثقال به دست می‌آورد، صاف می‌كند و به صورت شهد لذیذ و گوارایی با بیدمشك و مغزپسته و بادام آمیخته چون مرواریدی كه در صدف پنهان باشد در دل آرد سفید می‌خواباند و به اسم «گز» در آن قوطی‌های چوبی كذایی عكس خودش را هم به روی آن می چسباند و بار بار و خروار خروار به اطراف ایران و جهان می‌فرستد و دو هزاری‌های چرخی و نوت‌های علیه‌السلام كیسه كیسه و خرجین خرجین به سواحل زاینده رود جلب می‌نماید.

هوش و ذكاوت اصفهانیان صحبت امروز و دیروز نیست. اصفهانی از قدیم‌الایام به دانایی و كارشناسی و آزمودگی مشهور بوده و بی‌جهت نیست كه گفته‌اند:
شاه را باید كه باشد چار صنف از چارجا
تا بود ممتاز دایم بر سریر سروری
از هراتی مطرب، از قزوین انیس و هم‌زبان
از صفاهان عامل تبریز مرد لشكری

مگر نشنیده‌اید كه خسروپرویز را سیصد و هفتاد و سه سردار بود كه دویست آنها اصفهانی بودند؟ مگر در تواریخ نخوانده‌اید كه خلفا بیشتر عمال و كارگزاران درباری خود را از مردم اصفهان برمی‌گزیدند؟ مگر ابومسلم اصلاً اصفهانی نبود؟ می گویند مردم اصفهان دست و دلشان باز نیست و به اصطلاح خود اصفهانی‌ها «كنس» یعنی خسیس هستند ولی مگر جمال‌الدین وزیر معروف موصل كه از كثرت جود و سخاوت به «جواد» معروف گردیده بود اصفهانی نبود؟

اصفهانی از مخلوقات ممتاز این عالم است هر كس با او سر و كار پیدا كرده می‌داند كه مانند همان (منار جم‌جم جنبان) كه آن همه اسباب مباهات و تفاخر كوچك و بزرگ آن شهر است اصفهانی اگر عمری هم لرزان باشد باز همواره بر جای خود استوار و بر خر خود سوار است و درست مثل زاینده‌رود وقتی هم خشك باشد تازه سرچشمه هزار طراوات و سر سبزی است.

نكته بسیار شگفت آنكه اصفهانیان با همه سودپرستی ظاهری چنانكه پنداری از عالی و دانی فقط برای گرد آوردن مال و منال و گذاشتن یك شاهی به روی صد دینار خلق شده‌اند و به اصطلاح پول به جانشان بسته است با این همه هیچ‌گاه از یاد خدا نیز غافل نمی‌مانند و در سایۀ زیركی و زرنگی كه از خصایل فطری آنهاست به مصداق «ما اجمل‌الدین والدنیا اذا اجتمعا» در كار دینداری و دنیاداری و جمع آوردن آن دو با هم كه از دشوارترین كارهای عالم و از بغرنج‌ترین مسائل و غوامض بشری است به مقامی رسیده‌اند كه در دنیا كمتر می‌توان برای آنها نظیر و همتا پیدا كرد.

اصفهانی در گشودن این گره پرپیچ و خم یعنی جمع آوردن دنیا و عقبی و زندگی و آخرت كه در واقع دو هندوانه را زیر بغل گرفتن است تردستی‌ها و استادی‌هایی به منصه ظهور می‌رسانند كه سر به شعبده و نیرنگ می‌زند و عقل انسانی متحیر می‌ماند.

در سایه علم لدنی و فنونی كه سینه به سینه پشت اندر پشت به آنها رسیده است چنان حساب خدا و خرما را در یك دستك و یك دفتر می‌آورند كه باور كردنی نیست و می‌توان گفت اگر خداوند تار وجود آنها را با نخ تن‌خواه و نقدینه بافته باشد پود آن را با ریسمان پارسایی و صلاح ساخته است.

درست مثل این است كه اصفهانی در ترازوی حكمت عملی مقایاس را در یك كفه و معاد را در كفه دیگر جا داده باشد و مانند ماهرترین بند بازها مدام به روی طناب دنیاداری و آخرت‌مداری در رفت و آمد است و كمتر اتفاق می‌افتد كه قدم را از دیواره تعادل بیرون بگذارد و موازنه از دست بدهد.

آدم بی‌سر و صدایی است كه با مفتی و محتسب هر دو می‌سازد و با حاكم و ملا با هر دو كنار می‌آید و هر دو را بازی می‌دهد و نیم‌كاسه نفع دنیوی را چنان به استادی و چالاكی در زیر كاسه ثواب آخرت جا می‌دهد كه شیطان ای‌والله می‌گوید. اگر یك پایش در ركاب دنیاست پای دیگرش در ركاب روز هفتاد هزار سال است.

لابد شنیده اید كه معروف است آخوند ملاعبدالله یزدی كه از علماء بزرگ و صاحب كرامات بوده و به علامه یزدی مشهور است و معلم و مراد پدر شیخ بهائی بوده وارد اصفهان شد و در همان شب اول همین كه پاسی از شب گذشت با توجه به باطن نظری به شهر انداخت و به ملازمان خود فرمود: «هر چه زودتر بار و بنه را ببندید تا به تعجیل همین شبانه از این شهر بیرون برویم زیرا می‌بینیم كه در سرتاسر این شهر هزارها بساط شراب و لهو ولعب چیده و آماده است و می‌ترسم كه مبادا خداوند عذابی نازل كند و ما نیز به آتش این شهر بسوزیم.» بار و بنه حاضر می‌شود و راه می‌افتند ولی هنوز از شهر دور نشده بودند كه موقع سحر می‌رسد و علامه یزدی دوباره نظر باطن را متوجه شهر می‌سازد و همان‌دم حكم می‌كند كه باید به شهر برگردیم چون می‌بینیم كه چندین هزار سجاده عبادت پهن است و هزاران نفر از مرد و زن به نماز و طاعت مشغولند و لاجرم این جبیره آن را می‌نماید.

ضمناً باید دانست كه همین اصفهانی سر به زیر و پرتعارف و معقول و صاف و ساده وقتی نفع و حقوقش در میان باشد و خود را در معرض تعدی و اجحاف ببیند چه‌بسا به همان دست‌های از عبا در آمده در درازدستی و ترك‌تازی از هیچ‌كس عقب نمی‌ماند چنانكه در همین دورۀ اخیر كه مملكت ما سرتاسر خوان یغما و دچار آن همه چپاول‌های قانون و تعرضات شرعی و عرفی شده بود تنها مردم اصفهان بودند كه به هر تدبیر و تمهیدی بود پررویی كردند و باج‌سبیل ندادند و به مصداق «شغال بشه مازندران را نگیرد جز گراز اصفهانی» در نهایت حق به جانبی نه تنها كلاه خود را محكم چسبیدند و باج به شغال ندادند بلكه بوسیله فروش قماش وطنی (حالا دیگر كاری به خوبی و بدی جنس و قیمت نداریم) نه تنها وطن خود را نجات دادند سهل است اسباب رفاه و آبادی شهر و همشهری های خود را نیز كاملاً فراهم ساختند.

خلاصه آنكه اصفهانی در یك دست عصای تدبیر گرفته و در دست دیگر چوب دستی توكل دارد و هرطور باشد خر لنگ خود را به منزلی كه در بالای سر در آن دو كلمه «عافیت» و «عاقبت» هر دو نوشته شده است می‌رساند.