
کوتاه مدتی قبل از مرگ مادر، در دفتر یاداشت روزانه به تاریخ 23/2/43 چنین مینویسد: از خودم بیزارم. مردی نامرد شده ام. مثل بیشتر روشنفکرها قدرت اراده در من مرده است و هر چیز را آنقدر میسنجم و در ترازوی «خرد» سنگین و سبک می کنم و چنان در پیچ و خم تحلیلهای روحی گرفتارم که سرانجام راهی به جایی نمیبرم. افکار گوناگون مثل موریانه مغزم را میجوند. همیشه به یاد سیاوش و هملت میافتم و به یاد داستایوسکی و مکافاتی که برای جنایت نکرده باید ببینم.